#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_117

-شُلِش میکنی برام؟ اذیتم میکنه!



به عادت همیشگی خواست مطابق میلش رفتار کند، همین که دستش را به سمتش دراز کرد گوشی اش رنگ خورد.

شک نداشت که محسن است!

عذرخواهی کرد و برخاست و به سراغ گوشی اش رفت که روی میز بود، اسمش را که دید نفس عمیقی کشید و رد تماس داد.

سریع پشت رد تماسش پیامی برایش فرستاد.

-میای تو اتاقم یا خودم تشریف بیارم اونور؟

"یا خدایی" گفت! باز دیوانگی اش عود کرده بود!

پیام بعدی دیگر تهدید بود.





-سی ثانیه وقت داری.. از الان شروع شد!

نفسش در سینه حبس شد و نگاهش به سمت فراست کشیده شد که مشتاقانه انتظارش را می کشید.

لب گزید و گوشی را درون دستش فشرد.

-شرمنده آقای فراست، من یه مشکلی پیش اومده سریع بر میگردم!



فراست به ساعت مچی اش نگاهی انداخت.

-ایرادی نداره لیلی، من همینجا منتظرت میمونم عزیز دل...

لبخند زورکی تحویلش داد و از افشار خواست تا برایش قهوه ببرد، خیالش که از بابت او راحت شدبه سمت اتاق محسن رفت... وارد اتاق که شد جای خالی اش را که دید جا خورد، تا خواست برگردد در اتاق بسته شد و در ميان بهت و تعجب او محسن در را قفل کرد و کلیدش را برداشت و خیلی ریلکس بی آنکه حرفی بزند یا کاری بکند سر جایش برگشت و خودش را با کار سرگرم کرد!

چشمانش از حدقه بیرون زده بود و فکش به زمین چسبیده بود!

با بهت به در بسته اشاره کرد!

-الان این یعنی چی؟

محسن دستانش روی کیبورد حرکت می‌کرد و مشغول تایپ بود.

-یعنی همین که دیدی، هر وقت اون مردک گورش رو از شرکت گم کرد و رفت به درک، تو هم میتونی بری!

از کله اش گدازه بیرون میزد!

romangram.com | @romangraam