#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_275
رفتم جلو بهش سلام کردم.دختره سرشو آوردبالا ولی ای کاش نمی آورد آخ حالم بهم خورد.
دختره زشت ازسرتاپای منو نگاه کرد بعدیه چشم غره رفت دوباره مثل بز سرشو انداخت پایین
روبهش کردم وگفتم:خانوم با آقای پوریا بهرامی کارداشتم_چیکارشون داری
باخودشون باید صحبت کنم میخاین ازخودشون بپرسین_ایش الان جلسه دارن+منتظرشون میمونم
..اخ چقد فضوله دختره ایکبیری نشستم روصندلی که دراتاق محکم بازشد وآقا پوریا اومد بیرون وبا دادی که زد شش مترپریدم
روبه منشیه گفت:خانوم غلامی شما که هنوز اینجاین تا دودقیقه فرصت دارین برین و بعددودقیقه اگه من ببینمتون اینجا زنگ میزنم پلیس ها.
باچشایی که ازحدقه زده بود بیرون داشتم بهشون نگاه میکردم اخه چرا پلیس
سرمو برگردوندم سمت میزمنشی دیدم نیست عه هنوزدودقیقه نشدکه چه زودرفت دست دوست آرتا دردنکنه که تازه منودیده بودپوریا:سلام حالتون خوبه ببخشید خیلی معطل شدین
سلام ممنون نه بابا عیب نداره
پوریا:بفرمایید داخل
رفتم تونشستم روصندلی آقا پوریا هم نشست روبروم وگفت:تینا خانوم دیدین که منشی ام رفت من یه نفرمیخام منظم باشه همچیش درست باشه که میدونم شما هستین الان اون خانوم یه آدم دروغگو ودزدبود برای همین اخراجش کردم+دزد _بله قضیه اش مفصله فقط اگه دوست داشتین بیاین ساعت کاری ازساعت نه تا هشته آرتا درمورد آرادبهم گفته من زودترمیفرستمتون تا برین بیارینش یکاری میکنیم حالا نگران نباشین +مرسی ازکی کارم شروع میشه
_اگه مشکلی ندارین ازالان وگرنه میخاین ازفردابیاین +مشکل ندارم _خب پس شما برین همجا روببینین منم چنددقیقه دیگه میام یه توضیح درموردکاربهتون میدم +باشه
دروبازکردم رفتم بیرون وقتی قشنگ فضولی کردم و همجارو دیدم نشستم پشت میزآقا پوریا هم اومد توضیح داد که تلفن زنگ خورد چی بگم این پروندهای روی میزو چی هست واین حرفا کارآسونی بود یکم میومدم یادمیگرفتم بالاخره امروزم گذشت
چندوقتی ازسرکاررفتنم گذشته بودومن کارویادگرفته بودم من اوایل میرفتم دنبال آراد وباخودم می آوردمش سرکار اونم میرفت پیش آقاپوریا واونواذییت میکرد بخاطرهمین من ازاون موقع آرادوسرکارنمیآوردمش وپیش مامان میزاشتمش ولی آقا پوریا ازم خواسته بود بیارمش مثل اینکه اون ازاذییتای آرادخوشش اومده بود.
امروز مرخصی گرفته بودم آخه جشن فاطمه بود اول نمیخاستم برم ولی بعد گفتم فاطمه ناراحت میشه میخاستم توخونه خودمو حاظرکنم که مریم نذاشت وگفت بریم آرایشگاه خانوم بدون اینکه به من بگه رفته بود وقت گرفته بود
امروز اصلا من هیچ کاری نکرده بودم همه کارارو بچه ها کرده بودن.
توآرایشگاه نشسته بودم وداشتم زیردست آرایشگر جون میدادم یکی افتاده بود روصورت من اون یکی روناخنام آخه من نمیخام آرایش کنم کیو باید ببینم زیرلب داشتم برای خودم غرغرمیکردم
من همیشه ازآرایشگاه رفتن بدم میومد دوست داشتم خودم خودمو درست کنم وقتی کارامون تموم شد سهیل امددنبالمون فاطمه هم که آرتین میومددنبالش
مریم و سهیل خیلی مشکوک میزدن باخودم گفتم به من چه بزارراحت باشن
تالارنزدیک خونه فاطی اینا بودزود رسیدیم وازماشین پیاده شدیم رفتیم تو
لباس مجلسیی که پوشیده بودم خیلی دوسش داشتم مریم اینو میدونست وبدون اینکه به من بگه رفته بود خریده بودش برام.
مریم ازاول وسط بود مگه میشد جمعش کرد منم بزوربردوسط آرادهم کنارمامان بودداشتم میرقصیدم که حس کردم یکی داره نگام میکنه برگشتم ببینم کیه اما کسی نبود. به رقصم ادامه دادم بعداون اتفاقایی که برام افتاداین اولین شبی بودکه من شادبودم موقع شام خوردن هم بازحس کردم کسی نگام میکنه ولی هیچ کس نبودتوهم زده بودم اینقداین چندوقت حالم بدبوده که دیوونه شده بودم
دوست داشتم به یکی بگم اما بعدباخودم گفتم ولش کن اگه بگم الان میگن این دیوونه اس
خیلی شب خوبی بود وبهم بعدمدتها خوش گذشته بود باهمه خداحافظی کردیم.
سهیل میخاست ماروبرسونه خونه اومدم سواربشم که چشمم به اونورخیابان خورد داشت سوارماشین میشد
آریا بود پس زنش کو خیلی دوست داشتم ببینمش
انگاراونم حس کرده بوددارم نگاش میکنم چون یه لحظه نگاهمون به هم گره خورد ولی من به خودم اومدم وسریع سوارماشین شدم. ودیگه بهش نگاه نکردم من نباید به مردزن دار نگاه میکردم تازه خودمم درسته شوهرم مرده اما هنوزم متاهلم و بهش فکرمیکنم.
سهیل راه افتادومنورسوند جلودرخونه ازماشین پیاده شدم وبعدخداحافظی بامریم اینا با دستم بزور کلیدو ازکیفم درآوردم آروم دروبازکردم مواظب بودم آراد توبغلم ازخواب بیدارنشه رفتم تو دروباپام آروم بستم.
آرادو بردم تواتاقش روتختش گذاشتم پتوروکشیدم روش خودمم بعداینکه لباسامو عوض کردم درازکشیدم روتخت باید زود میخابیدم چون فردا باید میرفتم سرکار
خیلی برام سخت بودبهش فکرنکنم آخه همش فکرم میرفت سمت اینکه زنش چه شکلیه خوشگله عاشق چیش شده که منو ول کردورفت وهزارچیزه دیگه که بافکربهشون خوابم برد
ازصبح که اومدم سرکار همش سرم به کارگرم بود انقدکه سرم شلوغ بود وکارداشتم نمیتونستم سرمو بخارونم
داشتم پرونده ها رو مرتب میکردم که صدای زنگ پیام گوشیم اومد
گوشیمو ازجیبم درآوردم قفلشو باز کردم یه پیام ازشماره ناشناس اومده بود بازش کردم وبا تعجب زیرلب پیامو خوندم
نوشته بود:سلام خوبی امروز میخام ببینمت میتونی بعد کارت بیای رستورانی که همین بغله
با تعجب دوبارپیامو خوندم این کی بود که میدونست من الان سرکارم بیخیال شدم وباخودم گفتم هرکی بوده حتما اشتباه پیامو فرستاده برای من
romangram.com | @romangraam