#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_274


گوشیمو برداشتم آرتا بودجواب دادم وگفتم:جانم

آرتا:سلام خواهری خوبی آرادخوبه چیکارامیکنی

سلام خوبم آرادم خوبه خوابیده دنبال کارم

آرتا:دنبال کاربرای چی

چون دارم افسرده میشم

آرتا:چرابه من نگفتی آخه من یه جاروسراغ دارم وایسا یه خبربگیرم بهت زنگ میزنم

باشه داداشی منتظرتم خداحافظ

آرتا:باشه عزیزم خداحافظ

تماسو قطع کردم خوشحال شدم ازحرف آرتا دعادعا میکردم کاری که آرتا گفته بود جوربشه چون واقعا خسته شده بودم وکم کم داشتم افسرده میشدم.

ازموقعی که آرتا زنگ زده بود دوساعتی میگذشت من که میدونم شانس ندارم.

نشسته بودم رومبل یهویاد اون روزایی افتادم که رضا ازسرکارمیومد روی همین مبل نشسته بودیم باهم فیلم میدیدیم وحرف میزدیم همش میخندیدیم

رضا هیچ وقت نمیذاشت حوصلم سربره

هروقت حالم خوب نبود باکاراش منومیخندوند اما حالا تنها رواین مبل نشسته بودم ورضایی نبود تاحالمو خوب کنه هی.،باصدای زنگ پیام گوشیم

گوشیمو برداشتم قفلشو بازکردم آرتا پیام داده بودبازش کردم زیرلب شروع کردم خوندن پیامش:خواهری یه کاری هست برای دوستمه..

بقیه پیامو نخوندم زنگ زدم به آرتا بعددوتابوق جواب داد:جانم

داداشی اخه اون همه پیام دادی کی حوصله داره بخونه میشه دوباره بگی

آرتا:ای تنبل باشه

یه کارهست توشرکت برای دوستمه میشناسیش پوریا همون که دکتره اومدخونمون یادته+آها آره خب

آرتا:یه نفرمیخاد برای منشی بعددنبال آشنا بود تا یکم توکارا بهش کمک کنه مخصوصا حسابداری هم بلدباشه که منم تورومعرفی کردم اگه موافقی فرداساعت12برواونجا آدرسم برات میفرستم خوبه+آره اگه خوب باشه موافقم دستت دردنکنه فقط آرتا:فقط چی+آرادچی من که ازصبح تاشب نمیتونم بزارمش مهد که آرتا:عزیزم من باپوریا درموردآرادحرف زدم هیچی نگفت چون به یه نفر نیازداره اونم یه آدم خوب پس حلش میکنه خودتم باهاش حرف بزن+باشه مرسی آرتا:خواهش میکنم عزیزم وظیفس آدرسم برات میفرستم من برم دارن صدام میکنن فعلا عشقم+فعلا دادشی.

رفتم توآشپزخونه شروع کردم به درست کردن الویه همینجورکه کارامومیکردم به این فکرمیکردم کارش چجوریه یعنی استخدام میشم.

میزوحاظرکردم رفتم سمت اتاق آراد بچم ازبس بازی کرده بود خسته شد وخوابش برد با دستم تکونش دادم وصداش کردم.

آرادپسرم بلندشو بریم غذا بخوریم

...آرادبلندشدو پشتشو کردبهم وگفت:تابابایی نیاد من نمیام

هی خدا هروقت این حرفا رومیزد حالموبدتر میکرد.

روبهش کردم وگفتم:باشه منم به باباییت میگم حرف منو گوش نمیدی بهش میگم که به مامانی پشت کردی میدونی که بابا ازاینکارا بدش میاد باشه نیا

به سمت دررفتم تادروبازکردم آراد پریدسمتم و گفت:ببخشیدمامانی

باخنده نگاش کردم ونشستیم روصندلی دوتایی باهم غذامونو خوردیم و آراد بهم کمک کرد ظرفا روجمع کردم وشستم ازخدامیخاستم فردا این کاره جوربشه

خیلی این روزا برام سخت میگذشت همچی برام تکراری شده بود رفتم تواتاقم درازکشیدم روتخت زل زدم به عکس رضا که روی دیواربودو بعدفکرم رفت به فردا وخوابم برد

ساعت ده بود ازخواب بیدارشدم لباسامو پوشیدم

رفتم توآشپزخونه دوتا لقمه نون وپنیر درست کردم

نمیخاستم همین اول دیربرم وپیش دوست آرتا بده بشم. رفتم تواتاق آراد لباساشو تنش کردم همیشه میخاستم ببرمش مهد به سختی بلندش میکردم بچم همش چرت میزد

آراد وبغلش کردم سویچ ماشین وبرداشتم وازدرزدم بیرون درماشینو بازکردم آرادو نشوندم روصندلی کمربندو براش بستم بعدخودمم نشستم پشت فرمون زیرلب اسم خدا روآوردم وراه افتادم. جلو مهد نگه داشتم لقمه رو گذاشتم توکیفش به سمت مهد رفتم آرادبغلم بود ومیل نداشت بیدارشه آرادو به مربیش تحویل دادم وسوارماشین شدم به سمت آدرسی که آرتا داده بود راه افتادم وقتی رسیدم ازماشین پیاده شدم ودروقفل کردم ورفتم داخل تااومدم دکمه آسانسور و بزنم که یه صدایی ازپشت سرم اومد وگفت:باکی کارداشتین

برگشتم سمت صدا این مرده معلوم بود ازنگهبانای اونجاست.+باآقای پوریا بهرامی_بفرمایید طبقه پنج

وقتی آسانسور اومد دکمه پنج و زدم داشتم باخودم غرغرمیکردم :همچین میگه طبقه پنج انگار خودم نمیدونم منتظربودم توبگی

ازآسانسور پیاده شدم زنگ دروزدم دربازشد ورفتم توبادیدن منشی سرتاپاش عمل بود ویه من صورتش آرایش داشت و نشسته بود پشت میز تعجب کردم این که منشی داره پس چرا گفت منشی میخاد

romangram.com | @romangraam