#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_276
دوباره مشغول کارم شدم که این دفعه صدای زنگ گوشیم اومد
باز هم همون شماره دکمه تماسو زدم گوشیو دم گوشم گذاشتم اما هیچ حرفی نزدم فقط صدای اون طرفم که برام آشنا اومد وشنیدم که گفت:میدونم شناختیم میخام ببینمت خواهش میکنم بعدکارت بیامیخام باهات حرف بزنم
بدون اینکه جوابشو بدم وبزارم بیشترمخمو بخوره گوشیو قطع کردم وگوشیمو بیصداکردم وگذاشتم توکیفم نمیخاستم صداش باعث بشه اذیت بشم وازکارم عقب بیافتم
امروز آراد یکم سرماخورده بود بخاطر همین مهدنبردمش وگذاشته بودمش پیش مامان
نزدیک ساعت هشت بود که وسیله هاموجمع کردم وازآقا پوریا خداحافظی کردم وبه سمت ماشینم رفتم وسوارشدم گوشیمو ازتوکیفم درآوردم وقفلشو بازکردم وبایه عالمه پیام و زنگ مواجه شدم همشم ازهمون شماره آخرین پیامشو بازکردم که نوشته بود:خواهش میکنم بیا بعدحرفام اگه قبول نکردی قول میدم دیگه مزاحمت نشم
کنجکاو شده بودم به قول بچه ها فضولیم گل کرده بود میخاستم ببینم چی میخاد بگه
به سمت رستوران راه افتادم قبلش به مامان پیام دادم که یکم دیرتر میام.
رفتم داخل رستوران باچشمام دنبالش گشتم وقتی دیدمش رفتم سمتش وبدون اینکه بهش سلام کنم صندلی و کشیدم بیرون ونشستم وروبهش گفتم:میشنوم فقط زودترمن عجله دارم
_اول بگو چی میخوری بگم بیارن
من برای خوردن نیومدم گفتم میشنوم
_روبهم کردوگفت:باشه میگم یکم برام سخته که ازکجا شروع کنم وایسا میگم
...منتظربودم حرفاشو بزنه تازود برم خونه آخه خیلی خسته بودم
داشتم کلافه میشدم حرف نمیزدکه سرموبالاگرفتم دیدم به من زل زده روبهش کردم و گفتم:بهم گفتی بیام اینجا که به من زل بزنی اگه حرفی نداری من برم مثل توبیکارنیستما
_ببخشیدحواسم نبود الان میگم
آریا:راستش اون روز یادته برات کارت و فرستادم من مقصرنبودم
باشه به من چه هرکی مقصربوده به من ربطی نداره مثل اینکه حرفات مهم نیستن من بهتره برم
آریا:صبرکن بزارحرفمو بزنم
میشنوم
آریا:قبل ازاینکه کارت و برات بفرستم خونه بودم مادروپدرم یه حرفی زدن که من خیلی عصبی شدم وازخونه زدم بیرون مجبورم کردن با دخترعموم ازدواج کنم
...سرم پایین بود داشتم حرفاشو میشنیدم نمیخاستم چشمامو ببینه چون حالم بدبود وچشمام همچی و لومیدادن
آریا:گفتن باهاش ازدواج کنم که بچه داربشم اونم پسر که نسل واین چرت وپرتا ادامه پیداکنه
میشه تمومش کنی فکرکردی خرم یعنی اگه باکسی دیگه ازدواج میکردی نسل ادامه پیدانمیکرد
آریا: اونا دخترعمومو دوست داشتن اونو عروسشون میدیدن میخاستن اون براشون نوه بیاره
گفته بودن اگه اینکارو نکنم کاری میکنن که من پشیمون بشم اول ازارث محرومم میکنن وهرچی داشتم ازم میگرفتن درسته برای خودم بودن اما میدونستم پدرم کاریو بخادبکنه رومطئمنن انجام میده هرجورشده وقتی گفتن تورواذییت میکنن من ترسیدم نمیخاستم بلایی سرت بیاد
نمیدوستم چجوربهت بگم نمیخاستم اذییت شی گفتم بهتره کارتو برات بفرستم تا بتونی فراموشم کنی خیلی اذیت شدم میدونم باورنمیکنی
معلومه باورنمیکنم اگه تموم شدمن برم
آریا:نه تموم نشد
..سرم دردگرفته بود داشتم اذییت میشدم پوف
آریا: اما تاالان که اینارودارم بهت میگم یروزخوش نداشتم همش توفکرتوبودم وقتی مجبورشدم باهاش ازدواج کنم روزای اول بهش گفتم ازمن نخاد که ادعای عاشقا روبراش دربیارم بهش گفتم نمیخامش واگه اینجام به اجباره
هرکاری میکردتاعاشقش بشم اما من هرروز به توفکرمیکردم همجا تورومیدیدم
تااینکه فهمیدم بچه دارنمیشه وداشت ازمن پنهون میکرد ازاونورهم دیگه خسته شده بود چون من باهاش خوب نبودم وقبولش نمیکردم چندوقتی بودحالش خیلی بدبود دکترنمی رفت تااینکه انقدحالش بدشد که من بردمش دکتر فهمیدم که سراین که بچه دارنمیشه افسرده شده بعداین موضوع گفت طلاق بگیریم میگفت تومیتونی بری باکسی ازدواج کنی که دوسش داشته باشی وبرات بچه بیاره بیا ازهم جدابشیم و ازاین حرفادیگه میخام بگم بهت تینا من مقصرنبودم من عاشقت بودم وهستم من مجبورشدم
هه باشه خداحافظ
_تینا من دوستت دارم تاآخرعمرم منتظرت میمونم
من سمت آدمی که یک بار رفته برنمیگردم دوباره اشتباه نمیکنم توبخاطر ارث وهزارچی منو ول کردی چطورممکنه که بعدها منوول نکنی هه من دیگه اون آدم قبل نیستم خدانگهدار
ازرستوران زدم بیرون وسوارماشین شدم وراه افتادم پامو گذاشتم روگاز اشک ازچشمام سرازیر شده بود با دستام محکم میزدم روفرمون وبلنددادمیزدم ومیگفتم:لعنتی چطورتونستی اینکارو باهام بکنی.
romangram.com | @romangraam