#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_264


دلم میخاست برم بیرون یکم راه برم میخاستم تنها باشم نمیدونستم چجوری به رضا بگم

یهو یه فکری به ذهنم رسید یه کاغذ برداشتم وتوش نوشتم که:رضا جان من میرم بیرون یکم هوابخورم زودمیام نگران نشو

کاغذورومیزگذاشتم وآروم به سمت دررفتم

کناردر یه چوب لباسی بود که یکی ازمانتوهاموباروسریم بهش آویزون کرده بودم برداشتم سریع پوشیدمش وازدر زدم بیرون وخیلی آروم دروبستم

همینجورکه پیاده میرفتم با دقت به همجا نگاه میکردم و همچیو به ذهنم میسپردم که این روزای خوبو یادم بمونه

تواین چندوقت همش احساس میکردم یکی دنبالمه وبهم نگاه میکنه ولی تابرمیگشتم ببینم کیه میدیدم هیچ کس نیست و اونوقت میفهمم که خیالاتی شدم

من اینجوری نبودم نمیدونم چم شده بود فکرکنم باید یه مشاوره برم تادیوونه نشدم

با دیدن یه پارک خیلی خوشگل وایسادم خیلی خوشم اومده بوددلم میخاست برم ازنزدیک ببینمش

رفتم داخل پارک وروی یکی ازصندلیاش نشستم و نفس عمیق کشیدم هواخیلی عالی بود.

با دیدن شخصی که روبروم وایساده بود وسرش توگوشیش بود باتعجب وایسادم و بهش نگاه کردم اون اینجا چیکارمیکرد

خدایا تا میومدم یادم بره همچیو بازمیدیدمش چرا ول کن نیست

یهو صدای درونم گفت:دختره خل اون به توچیکارداره مگه میخاد بیاد مشهد پارک باید ازتواجازه بگیره

زیرلب یه فش به این مزاحم همیشگیم دادم

و تند ازپارک زدم بیرون خداروشکر اصلن منو ندید

به سرعت قدم برمیداشتم دوست نداشتم منو ببینه

نمیخاستم تحقیرم کنه بیش ازاندازه منوخوردکرده بود دیگه بسه

زیرلب دعا میکردم که هیچ وقت نبینمش

آخه من زندگی خوبی داشتم نمیخاستم ازدستش بدم

رسیدم توهتل دکمه آسانسورو زدم تا دربازشد رفتم تو

آسانسور که وایساد دروبازکردم رفتم تو دیدم رضا نشسته رومبل و کاغذه هم جلوش روی میزه

پس خونده بودش

نفس نفس میزدم ازبس که تندراه رفته بودم نشستم رومبل روبروی رضا

روبهش کردم وگفتم:کی میریم

رضا: رفتم بلیط گرفتم برای فردا صبح

فقط گفتم آها ورفتم توفکر دلم خیلی گرفته بود ازاین که میخاستیم بریم

رفتم تواتاق لباسارو چیدم توساک

یاد روزی افتادم که رفتیم خریداصلن دلم نمیخاست برای ستاره چیزی بخرم اولش هیچی نخریدم

ولی بعدش یکم فکرکردم وباخودم گفتم زشته برای همه خریدم بعد برای اون نخرم آخرسر براش یه انگشترخوشگل خریدم انقد از انگشتره خوشم امده بود

که ازهمون مدل یکی هم برای خودم خریدم

رفتیم خوابیدیم و صبح زودبزوربلندشدم بعدازخوردن صبحانه و تحویل دادن کلید ازهتل امدیم بیرون وسواراتوبوس شدیم

دل کندن خیلی سخت بود انگارپاهام فلج شده بودن نمیتونستم تکون بخورم دوست نداشتم ازاینجا برم

من بغل پنجره نشستم ورضا هم کنارم نشسته بود آراد هم توبغلم داشت باگوشیم بازی میکرد من نذاشتم رضا یه صندلی دیگه بگیره

اتوبوس هنوز راه نیافته بودکه بادیدن کسی که وارداتوبوس شد شکه شدم

خدایا این همه ماشین حتما الان بایدبا این اتوبوس میومد اه

هرکارمیکردم آروم بشم نمیتونستم دستام یخ کرده بود میترسیدم رضا بفهمه

romangram.com | @romangraam