#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_265
رضا برگشت سمتم چشماش روصورتم میچرخید دستامو گرفت و با نگرانی گفت:
حالت خوبه تینا دستات چرا یخه
یه نفس عمیق کشیدم وگفتم:خوبم چیزی نیست نگران نباش
...آخ خدایا قلبم داره ازدهنم درمیاد این همه جا چرا باید بیاد پشت صندلی من بشینه
داشتم سکته میکردم خدایا این همه عذابم داد بس نبود.چرامیخاد زندگیمو خراب کنه
چشامو بسته بودم و زیرلب صلوات میفرستادم
تا وقتی که برسیم چشم روهم نذاشتم
داشتم جون میدادم
دعادعا میکردم که زودبرسیم تا بریم خونه وراحت بشم اگه یکم دیگه میموندیم سکته میکردم ومیمردم
همیشه باخودم میگفتم ای کاش هیچ وقت قبلا نمیدیدمش وباهاش دوست نمیشدم
که الان اینطور نمیشد ولی من ازکجا میدونستم آخه اینجوری میشه
ولی دیگه همچی تموم شده بود وبا ای کاش گفتن چیزی درست نمیشد چون همه اینها قبلا اتفاق افتاده بود
ونمیشد کاریش کرداینم ازشانس منه دیگه
آراد روپاهام وایساده بود وداشت میخندیدوانقد خودشو ازذوق تکون میداد که پاهام دردگرفته بود
برگشتم نگاش کردم که ببینم به چی میخنده که چشمام به چشمای آریا خورد اونم داشت منو نگاه میکرد
پس آریا داشت با آراد حرف میزد ومیخندوندش
همینجور توچشمای هم نگاه میکردیم که یهو به خودم امدم و آرادو روپاهام نشوندم و بااخم جوری که آریا بشنوه بهش گفتم : برای چی با غریبه ها حرف میزنی صددفعه نگفتم با غریبه ها حرف نزن ها
آراد:مامانی عمو مهربونه
من میگم با غریبه ها حرف نزن اونوقت تومیگی مهربونه
آراد:ببخشید
زیرلب یواش گفتم:آره قبلا هم مهربون بود یهو باخودم گفتم داری چی میگی تینا حواست هست توشوهرداریا
ازفکرامدم بیرون وخیلی زود رسیدیم و پیاده شدیم و به سمت خونه راه افتادیم و دیگه به آریا توجه نکردم که ببینم کجا پیاده شد به من ربطی نداره که
تا رفتیم خونه آراد رفت خابید منم با این که خسته بودم واون بیشعور خوابو ازچشمم گرفته بود رفتم توآشپزخونه تا یه چیزی برای ناهاردرست کنم
ازوقتی که امدیم خونه همه خبردار شده بودن انگارمارو تعقیب کردن که فهمیدن ما امدیم آخه ما نگفتیم بهشون
همه امده بودن خونمون منم توآشپزخونه داشتم چایی میریختم ناهار کوکو سبزی درست کرده بودم میخاستیم بخوریم که اینا امدن دیگ چایی روریختم گذاشتم توسینی
شکلاتارو توی شکلات خوری ریختم و توی سینی گذاشتم
بردم توپذیرایی به همه تعارف کردم ونشستم
مامانی درگیر ستاره بود زنگ زد باهم حرف زدیم ومعذرت خواهی کرد که نیومده پیشم منم گفتم همین که زنگ زده خیلی برام ارزش داشته
با صدا کردن اسمم برگشتم سمت صدا دیدم مامان صدام کرده روبهش گفتم :جانم
مامان:خوش گذشت زیارتتون قبول باشه برای ماهم دعا کردی
عالی بود مامان ممنون معلومه برای همتون دعا کردم
وقتی سوغاتیا رو آوردم وبهشون دادم همه خوشحال شدن
همش میگفتن چرا اینکارو کردی سوغاتی نمیخاست مهم خودتونین که سالمین وبهتون خوش گذشته ازاین حرفایی که همه میزنن
ولی من با حرف زدنم راضیشون کردم البته استادم توی اینکار
مامان اینابعد خوردن چایی ومیوه یکم نشستن و بعدرفتن
romangram.com | @romangraam