#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_263
یه لباس بود که چشمموخیلی گرفته بودیه بلوزوشلوارکه چسبیده بود بهم رویقه اش یه پاپیون خوشگل بود کلاه هم داشت رضاهم خوشش امده بودهمونوبرداشتم
برافاطی ومریم هم دوتااترکه عاشق بوشون شده بودم ودوتاعروسک خوشگل که میدونستم خوششون میادبرداشتم آخه عاشق اینجورچیزابودن.
حسابی خرید کرده بودیم دستامون پرشده بود دیگه دستم داشت میشکست قیافه رضا روکه دیدم دلم براش سوخت معلوم بود خیلی خسته شده
فعلا دیگه بیخیال خرید شدم به سمت هتل راه افتادیم آرادهمش غرمیزد بچم خسته شده بود.
یه لحظه حس کردم کسی داره نگام میکنه وایسادم و همجارونگاه کردم وقتی دیدم کسی نیست فهمیدم توهم زدم.
تا رسیدیم همه ی خریدامونو چیدم توساک بزور زیپشو بستم باید بعدا برم یه ساک دیگه هم بخرم که لباسامونو بذارم
موقع ناهارشده بود توهتل یه رستوران داشت که خیلی شیک بود رفتیم نشستیم پشت یکی ازمیزا
غذامون کباب بودازگشنگی داشتم میمردم سرموانداخته بودم پایین وتندتند میخوردم و حاظرنبودم یه لحظه سرمو بلندکنم به به ازدهنم نمی افتاد واقعا خیلی خوشمزه بود
انقد خورده بودم نمیتونستم نفس بکشم یه لحظه سرمو بالا آوردم دیدم همه دارن نگام میکننن وای ابروم رفت ازخجالت بلندشدم روبه رضا گفتم:من میرم بالا خوردین بیاین
بدون اینکه منتظر جوابش باشم سریع رفتم ازپله ها بالا حتی آسانسورهم سوارنشدم دیگ نفس کم آورده بودم وسط پله ها نشستم تندتند نفس میکشیدم وقتی حالم جااومد ازروپله ها بلندشدم خاستم بازم ازپله ها برم دیدم درآسانسور بازشدبدون اینکه نگاه کنم پریدم تو
عرق ازسروروم میبارید آخه بگو دختره خل کی میخای یادبگیری که درست غذا بخوری
آزآسانسورامدم بیرون دروبازکردم رفتم تو پشت درنشستم سرمو گذاشتم روزانوم
که یهو صدای دراومد وپشتش هم صدای زنگ میومد
وای خداحتما رفتن گفتن من چجورغذا میخورم اعتراض کردن حالا هم امدن اینجا
آب دهنمو قورت دادم و بلندشدم سروضعمو یکم درست کردم ودروبازکردم بادیدن رضا وآراد یه چشم غره بهشون رفتم
رفتم تواتاقم ولباسامو عوض کردم و مثل این طلبکارا نشستم روتخت و دست به سینه نشستم اخمامو کردم تو هم وقتی خودم خودمو اینجوری توآیینه دیدم ترسیدم چه برسه به بقیه
ازوقتی که امده بودیم گوشیم مدام زنگ میخورد شمارشم ناشناس بود دیگه داشتم عصبی میشدم دلم میخاست جواب بدم تا میتونم فش بدم و بعدقطع کنم ول کن نیست که
ازاونورکه اعصابم خیلی خراب بود این خره هم همش زنگ میزد ول کن نبود که داشتم ازعصبانیت منفجرمیشدم صدای زنگ گوشیم رومخم بود گوشیمو برداشتم وروبیصدا گذاشتم آخیش راحت شدما ای کاش ازاول اینکارو میکردم.
رضا امده بود تواتاق اصلن محلش نکردم خودمو سرگرم کارکردم
آخه بگو خل به اون بدبخت چیکارداری تواعصابت خورده به اون چه آخه
زیرچشمی بهش نگاه کردم دیدم داره بهم نزدیکم میشه اصن توجه نکردم
وبدون اینکه بهش نگاه کنم به سمت دررفتم ودروبازکردم ورفتم بیرون
قبل ازاینکه دروببندم جوری که متوجه نشه نگاش کردم توجاش خشک شده بودو با تعجب به جای خالیم نگاه میکرد خخخ
نشسته بودم رومبل که دوباره گوشیم زنگ خورد باخودم گفتم شاید کسی کارواجب داره که این همه زنگ میزنه خودشو کشت ازبس زنگ زد
گوشیو برداشتم وجواب دادم گفتم:بله
صدایی نیومد دوباره گفتم بله که صدای فوت اومد
...وا اینم خل وچله ها این همه زنگ زده بعدفوت میکنه
دادزدم وگفتم:مگه لالی زبون نداری چرافوت میکنی
....یهوپشت سرهم صدای بوق شنیدم گوشیمو نگاه کردم دیدم که احمق قطع کرده
هرکی بود دیوونه بوده خداشفاش بده
دیگه بهش فکرنکردم
چندروزی بود مشهد بودیم ویه دل سیرزیارت کرده بودم ،کم کم موقع رفتن داشت میرسید
دلم خیلی گرفته بود دلم نمیخاست ازاینجا برم
دوست داشتم حالاحالا هااینجا باشم ولی نمیشدکه
رضا باید میرفت سرکار اگه میشد بیشتربمونیم خیلی خوب میشد
romangram.com | @romangraam