#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_252
خواب بدی بود خیلی بد
رضا:نترس بیا این آب وبخور
آبو که خوردم آروم شدم اما دستام میلرزید
رضا:وقتی همش توفکری وخودتو عذاب میدی این میشه دیگه بگیربخاب من بالاسرتم نترس
درازکشیدم چشامو بستم وخوابم برد
ازخواب بلندشدم کنارم ونگاه کردم رضا نبود پس رفته بود سرکار
پاشدم دست و صورتمو شستم
رفتم پایین شروع ناهاردرست کردن میخاستم لوبیاپلودرست کنم غذاروگازگداشتم تادم بکشه نشستم و سالادرست کردم
رضا همش میگفت نمیخاد خودتو خسته کنی ازبیرون غذا میگیرم ولی من قبول نکردم آخه غذابیرون خوب نیست برای تفریح آدم یباربره خوبه نه اینکه همیشه معده رو داغون میشه.
غذاروتودیس کشیدم گذاشتم رومیزورفتم سمت اتاق آقا آراد آخ این پسرانقد تنبل بود حال نداشت خودش پاشه باید یکی بره صداش کنه وگرنه نمیاد که
صداش کردم
آراد بلندشو دیگه اگه پانشی ازلوبیا پلوخبری نیست اونوقت میشینم تنها همشو میخورم انقدم خوشمزس که نگو
آراد:سلام مامان
بعدهم دوید سمت آشپزخونه
بلندزدم زیرخنده آرادعاشق لوبیا پلو بود منم وقتی فهمیدم دوست داره بخاطرش درست کردم.
رفتم پایین دیدم نشسته وباناراحتی غذارونگاه میکنه
کنارش نشستم وگفتم:چیه گل پسر چرا ناراحتی
آراد:آخه
آخه چی
آراد:بابایی گفته تنها نیام غذابخورم اون روزدعوام کرد به بابایی میگی. دعوام میکنه ها
یهو اخم کردم رضا کی دعواش کرده بود ومن نفهمیدم
اون روز غذا درست کرده بودم آراد دوید توآشپزخونه وتندتند داشت غذا میخورد اونو داشت میگفت
بمیرم دعواش کرده الان یادش افتادو ناراحت شده
روبهش گفتم:بخورنترس پسرم
باخوشحالی داشت غذا میخورد آخ وقتی اینجورغذا میخورد من اشتهام بازم میشد همش تودلم قربون صدقش میرفتم
فقط منتظربودم رضا بیاد تابفهمم براچی دعواش کرده اصن دوست ندارم آرادو ناراحت ببینم
ناهارکه خوردیم میزوجمع کردم و ظرفاروشستم رضا الان کم کم پیداش میشه همیشه این موقع میومد وبعددوباره میرفت سرکار
دربازشد رضا امدتو وشروع کردصداکردنم
رضا:خانوم کجایی
وقتی منودید به طرفم امد گفت:سلام عرض شد
اخم کردم وباگفتن سلام رفتم تواتاق نشستم روتخت.
میدونستم الان رضا میادتو بالاخره امدو
سریع کنارم نشست گفت:چیشده تینا خانوم قهری باما
جواب ندادم.....
رضا:نمیخای بگی چیشده
romangram.com | @romangraam