#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_251


ورفتم نشستم حداقل نذاشتن کمکشون کنم بهترازاین بود که تنها اینجابشینم آخه مامانا که توآشپزخونه بودن تنها کسی که پیش من بود ستاره بود کی حوصله اونو داره آخه.

مامان نذاشت من ازجام بلندشم وخودشون به تنهایی دونفری کمک کردن و سفره رو چیدن وقتی میدیدم باهم حرف میزنن خوشحال بودم لذت میبردم که هردومامانای قشنگم کنارم هستن واقعا سخت بود اگه یکیشون بود واونیکی نبود دوست داشتم هردو باشن

شاممونو باخنده خوردیم

وبازهم نذاشتن جمع کنم یادبچه ها افتادم همیشه اینجوروقت هامیگفتم بهتر ای کاش همیشه روزمن باشه خخخ یادش بخیر چقد بچه هارواذییت میکردم.

کنارهم نشسته بودیم باباها با رضا حرف میزدن حسابی ازدامادشون خوششون امده بود آرتا و تیام باآراد بازی میکردن ستاره هم یه گوشه نشسته بود منم کنار مامانای خوبم بودم وباحرف زدناشون من خوشحال میشدم و تودلم دعا میکردم که همیشه کنارم باشن و هیچ وقت تنهام نذارن.

داشتیم حرف میزدیم که باچیزی که هممون شنیدم برگشتیم به سمت صدا

آرادبود به سمتم میدوید صدام میکرد مامان

...آراد پرید بغلم ولی من تعجب کرده بودم این چی گفت به من کی بهش گفته بود منو مامان صداکنه فکر نمیکردم اینقد زوداین حرفو بزنه هیج وقت فکرنکردم که بهم بگه مامان

نه اینکه بدم بیاد نه فقط شکه شده بودم یهو اونم جلو همه.

به خودم امدم دستمو گذاشتم روسرش وبه خودم فشارش دادم وگفتم:جان مامان.

آراد:داییی آرتا ودایی تیام منو اذیت میکنن

..اینکه بهشون گفت دایی بازهم تعجب کردم که آرتاگفت:مابهش گفتیم مارودایی صداکنه

روبه آراد گفتم: +میکشمشون

بااینکه اولش شکه شده بودم ولی بعدش خوشحال شدم و همش لبخندرولبم بود واین باعث تعجب همه شده بود.

موقع رفتن رسید ازهمه خداحافظی کردیم و سوارماشین شدیم.

هنوزباورم نمیشد برگشتم عقب ماشینو نگاه کردم دیدم درازکشیده و خوابش برده

رسیدیم ازماشین پیاده شدم خاستم آرادوبغل کنم که رضا نذاشت خودش بغلش کرد

رضا:سنگینه

رفتیم توتا رضا آرادو توتختش گذاشت منم لباسامو درآوردم ونشستم روتخت که رضاهم کنارم نشست.

همینجورکه دیوارونگاه میکردم گفتم:شنیدی رضا دیدی چی صدام کرد

رضا با لبخندرولبش گفت:آره شنیدم

..بهش نگاه کردم وگفتم:یعنی توگفتی بهش که بهم بگه

رضا:نه بخدا

پس کی بهش گفته آخه چرا به این زودی فکرنمیکردم بهم بگه

رضا:بالاخره که باید میگفت چون تو تاآخرکنارشی واونم باید مامان صدات میکرد دیروزودنداره

برامن داره اون هنوز بامن کنارنیومده بود همش خاله صدام میکرد یهو چیشد که مامان صدام کرد

رضا:الان ناراحت شدی میخای برم بهش بگم دیگه صدات نکنه نمیخام توبخاطر این ناراحت بشی

یهو باتندی گفتم:نه نه

من ناراحت نشدم فقط تعجب کردم همین

رضا:باشه خانوم خودتو اذیت نکن بخاب عزیزم خسته ای شبت بخیر

شبتوام بخیر

...رضا خوابیده بود من هنوزبیداربودم خوابم نمیبرد وقتی صدام کرد خیلی خوشحال شدم احساس کردم بچه خودمه که داره صدام میکنه یجوری شده بودم فقط تعجبم واسه این بود که چراانقد زود نمیدونم انقد دیگه فکرکرده بودم خسته شدم وخوابم برد

یه مردی کنارم بودقیافه ترسناکی داشت هی نزدیکم میشد ومن عقب میرفتم که نمیدونم پام به چی گیرکرد افتادم توچاه باجیغ ازخواب پریدم ازسروروم عرق میچکید

رضا برق و روشن کرد امد بالاسرم

رضا:خواب دیدی نترس

romangram.com | @romangraam