#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_250
غذا چی میخورین درست کنم پدروپسر رضا:ازبیرون میگیرم
..اخم کردم وگفتم:نخیر غذا ازبیرون خبری نیست رضا:خب دعوامون نکن من قرمه سبزی میخام رو به آرادکردم گفتم :شما چی میل دارین آراد:من ماکارانی باخنده گفتم امردیگه ای ندارین تعارف نکنینا
رضا:نه اگ چیزی خاستیم بهت میگیم
خیلی پرویین .پدروپسرخندیدن
منم رفتم سمت آشپزخونه وشروع کردم دستورایی که دادن رو درست کنم آخه بگو تینای خل چرا ازشون میپرسی میومدی یه کوکویی چیزی درست میکردی خودتو راحت میکردی دیگه بفرما الان بکش چه خوش اشتها هم هستن وقتی غذاهام آماده شد سرمو برگردوندم ساعتو نگاه کردم ساعت دورونشون میداد وای میزو چیدم و به میز نگاه کردم به به چه کردی تینا خانوم
باصدای بلندصداشون کردم:رضا ،آراد غذاحاظره بیاین که انگشتاتونو هم
میخورین رضا:من انگشتامو لازم دارما
...بادیدن میز چشاش زد بیرون مشخص بود تعجب کرده ولی سریع برگشت به حالت اولش گفت:وای بزارآمبولانس خبرکنم نکنه بکشیمون
اصن تو نخور خودم میخورم
تا امدم برم روصندلی بشینم منو رضا با چشای درشت به اون صحنه نگاه کردیم آراد نشسته بود روصندلی وتندتندداشت میخورد سروصورتشم هم کثیف کرده بود رضا خندید گفت:بچم گشنش بود طاقت نیاورد وایسه کل کلامونو بشنوه
روبه آرادگفتم:آقا پسر اونجور که توداری میخوری اونوقت ماچیکارکنیم
آرادبادهن پرگفت:بخورین
رضا با اخم گفت:بادهن پرحرف نزن
بدون توجه به رضا روبه آرادگفتم:مگه میزاری توبخوریم
روبه رضا گفتم:تا این گل پسرتون همه رونخورده سریع بیا بخوریم.
براخودمون کشیدم وشروع کردیم خوردن انصافا عالی شده بودرضا به به ازدهنش نمیافتاد
ظرفا داشتم جمع میکردم رضا هم کمکم میکرد ولی آرادتاغذاشوخورد کلشو انداخت پایین رفت سمت اتاقش
با دادگفتم:دست وصورتتو بشور اونجورنری تواتاقت آراد
رضا:کرشدما ..شونمو دادم بالا گفتم:به من چه
رفتم تو اتاق جلوآیینه وایسادم و مانتوجلوبازمو پوشیدم وآرایش ملایم کردم و رفتم تواتاق آراد
جوجو خوشگله داره چیکارمیکنه
آراد:دارم بازی میکنم
...ازتوکمدش لباس برداشتم و جلوش روزانونشستم.
بیا کمکت کنم لباستو بپوشی میخایم بریم جایی.
آراد:باشه
کمکش کردم لباساشو پوشید حاظرکه شدیم رفتیم پایین که رضا هم امد خودشو حسابی خوشتیپ کرده بود البته بودا
به آرادکمک کردم تاعقب بشینه من هم جلو نشستم وکمربندمو بستم.ورضا حرکت کرد.
زودرسیدیم آخه خونمون تا اینجا نزدیک بود.
پیاده شدیم دست آرادو گرفتم و زنگ دروفشار دادم که دربازشد. تا رفتیم توهمه به سمتمون امدن وباهمه سلام و روبروسی کردم و نشستیم رومبل.
مامانای خوبم همش دورم میچرخیدن.
آرتا و تیام حسابی با آراد جورشده بودن وباهام دیگه بازی میکردن
رفتم توآشپزخونه تاکمک کنم که مامان گفت:تونمیخاد دست بزنی بروبشین
وا برای چی
مامان:وقتی میگم بشین بگو چشم بامن بحث نکن
شونمو دادم بالا وگفتم: باشه چشم.
romangram.com | @romangraam