#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_249


رفتم تواتاق رضا البته دیگه بایدبگم ازالان اتاق منو رضا

لباسمو برداشتم پریدم توحموم به سختی لباس عروسمو ازتنم درآوردم و شروع کردم خودمو شستن به سختی موهامو بازکردم ازبس تاف زده بود موهام خشک شده بود وقتی کارم تموم شد دروبازکردم سرمو بیرون بردم وقتی دیدم کسی نیست پریدم بیرون و سریع لباسامو پوشیدم. و نشستم جلوآیننه موهامو خشک کردم و دستمو به سمت رژ قرمزم بردم و رولبم کشیدم.

ونشستم رو تخت و گوشیمو برداشتم رفتم توگروه سه نفرمون آنلاین بودن وشروع کردن به چرت وپرت گفتن که خوش بگذره و ازاین حرفایی که دیوونه ها فقط بلدن بزنن که دربازشد و رضا امدتو روبهش گفتم:چه عجب کجا بودی که رضا:رفتم پایین حموم گفتم تاتوکاراتو بکنی منم برم وبیام

خوبه رضا:تینا من هیچ وقت قصد ازدواج نداشتم ولی ازوقتی توامدی نتونستم تحمل کنم ..سرمو انداختم پایین که گفت:خجالت نکش دیگه من شوهرتما. اون شب تا صبح حرف زدیم و خندیدیم ونفهمیدم کی خوابمون برد

ازخواب بلندشدم نشستم روتخت هنورگیج بودم میخاستم بچه ها رو صداکنم که کم کم یادم افتاد که دیگه بچه هایی نیستن امروز اولین روزی بود که توی این خونه شبمو صبح کردم ودیگه همیشه همینطوره دست و صورتمو شستم و رفتم پایین هیچ خبری از رضا نبود

اون اولین روز منو تنها گذاشت ورفت سرکار هی

رفتم توآشپزخونه دریخچالو بازکردم پنیرو مربا رو برداشتم گذاشتم رومیز خداروشکر نون داشتیم وگرنه کی حال داشت بره نون بخره چایی تازه گذاشتم.

که درخونه بازشد ورضا امد تو

رضا:سلام خانوم صبحت بخیر

سلام صبح توام بخیرکجابودی

رضا:رفتم خرید کنم

...ودستاشو آوردبالا وبهم نشون داد یه عالمه خرید کرده بود

من برم آراد و صداکنم که صبحانه بخوریم

رضا:باشه زودبیا

..سرمو تکون دادم و رفتم بالا دراتاقشو بازکردم وبه سمت تختش رفتم با دستم شروع کردم نوازش کردن موهاش خیلی نازخوابیده بودبچه ها همیشه توخواب آروم بودن ولی وقتی بیدارمیشن شیطونن مثل آراد

بانوازش کردنم چشماشو بازکردونشست روتخت

آراد:سلام

سلام گل پسر صبحت بخیر پاشو بریم تا بابات صبحانه رو تنها تنها نخورده

آراد ازجاش بلندشد و دوید سمت بیرون گفت:خاله بریم الان همشو میخوره ها

...ازلحن حرف زدنش خندم گرفت ورفتم پایین .

سه تاچایی ریختم ونشستم. همینجورکه برای آرادلقمه میگرفتم وبهش میدادم خودمم میخوردم که احساس کردم یکی داره نگام میکنه.

سرمو بلندکردم که دیدم رضا باخنده نگام میکنه.

بهش لبخند زدم ومشغول خوردن شدم وقتی لقمه برای ارادمیگرفتم گاهی تودهنش میذاشتم واونم هی غرمیزد ومنم میخندیدم.

سه نفری صبحانه خوردیم و لذت بردم داشتم میزو جمع میکردم ورضا هم بهم کمک میکرد آراد با اون دستای کوچولوش ظرفاروبه من میداد ومنم تو ظرف شویی میشستم و رضا هم خشک میکرد

هرچی میگفتم بابا دوسه تا بیشتر ظرف که نیست گوش نمیکرد که.

ومن داشتم لذت میبردم وخوشحال بودم که کناراین دوتا مردهستم

آراد باذوق کمکم میکرد و همش بالا پایین میپرید

هرکاری میخاستم بکنم این دوتابهم کمک میکردن نمیدونستم چشونه

میخاستم میوه ازیخچال بردارم که رضا نذاشت تاامدم پیش دستی ببرم آراد یکی یکی میبرد توپذیرایی رومیزمیذاشت واقعا داشتم تعجب میکردم رفتم نشستم رومبل که گوشیم زنگ خورد.مامان بود تا قطع نشده سریع جواب دادم.+سلام مامان مامان:سلام دخترم حالت خوبه +آره خوبم

مامان:مطئمن باشم اگ خوب نیستی بیام

...یهو ازخجالت سرخ شدم حرف نزدم فهمیدم برای چی این سوال ومیپرسه فقط گفتم:نه خوبم مامان:زنگ زدم حالتو بپرسم و بگم شام بیاین اینجا همه اینجان +باشه مامان جون مزاحم میشیم

مامان:مراحمی مادر فعلا خدانگهدارت

خداحافظ.روبه رضا گفتم:مامان امشب دعوتمون کردرضا:چه خوب باشه میریم

باخنده گفتم:من که اجازه نخاستم خودم بهش گفتم میایم

رضا:ای شیطون ...نیشمو براش بازکردم

romangram.com | @romangraam