#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_248


عه توازکجا میدونی نکنه بچه ها گفتن

سرمو برگردوندم طرف بچه ها با عصبانیت نگاشون کردم که سرتکون دادن یعنی چیه

منم دستم وگذاشتم روگردنم و بهشون نشون دادم یعنی(پخ پخ) جوری که فقط خودشون میفهمیدن گفتم دارم براتون ازترس دیدم آب دهنشون قورت دادن.خخ

بعدازخوردن غذا همه سوارماشین شدیم وبه سمت خونه رفتیم

بازم من توجام وول میخوردم آخه من عروسی همیشه میرفتم نمیتونستم خودمو نگه دارم چه برسه الان که جشن خودمه خب.

رسیدیم خونه ی که دیگه ازاین به بعدمیشدم خانوم این خونه.

رفتیم توحیاطش رضا ارکست گرفته بود

واقعا مونده بودم آخه چجوری ماکه وقت نداشتیم که تازه فیلم بردارم بود

نمیدونم چیشد فاطی اینا دستمو گرفتن منو بردن توخونه رفتیم داخل اتاق یه زن اونجا نشسته بود این دیگ کی بود.

_سلام عروس خانوم خوشگل من آرایشگرم شوهرتون گفتن بیام

چشام دیگ داشت درمیومد

اخه وقت نمیشه که الان همه پاییینن

_نگران نباش اگه منم درسش میکنم بیا اینجا بشین

..سریع رفتم نشستم اول شروع کردآرایش کردنم وقتی تموم شدشروع کرددرست کردن موهام

خیلی زود کارش تموم شد وگفت:توآیینه خودتو ببین خوشگل بودی خوشگل ترشدی

...باخودم گفتم الان بددرست کرده منو

تا خودمو توآیینه نگاه کردم دهنم بازموند.پشت چشمم سایه زده بود و یه خط چشمم، برام کشیده بودمژه مصنوعی برام گذاشته بودو درآخریه رژ قرمزم برام زده بود که قشنگ لبم خودشو نشون میداد موهامم یه طرف برام جمع کرده بود ویه زره هم بازریخته بود روشونم ویه تاج خوشگلم روموهام گذاشته بود. چون خودم لاک قرمززده بودم دیگه برام نزد

_خب عروس خانوم خودتو خوردیا بیا لباستو بپوش

لباس چیه من که کت شلوارپوشیدم

_نه عزیزم این نه آقا داماد خودشون گرفتن

...امروز سکته نکنم خوبه مگه میشه توچندساعت همه اینا وای دیوونه شدم داشتم فکرمیکردم که جلوم یه لباس عروس خوشگل امد.

باکمک آرایشگره پوشیدمش خیلی بهم میومد نزدیک بودگریه ام دربیاد که زنه گفت:گریه نکنیا آرایشت خراب میشه برو که آقا داماد توروببینه فکرکنم دستتو بگیره وفرار

...سرخ شدم ازخجالت زنه خیلی مهربون بود دروبرام بازکرد و لباس عروسمو با دستام بالا گرفتم وازپله ها آروم رفتم پایین

پایین پله ها رضا وایساده بود وداشت بالبخندنگام میکرد وقتی رسیدم پایین فقط توچشماهای هم نگاه میکردیم.

نگاه ازچشماش گرفتم وگفتم:ممنونم واقعا چطورتونستی تووقت کم اینکاراروبکنی

رضا:کاری نکردم تینا حقتوعه که لباس عروس بپوشی میدونم چون من بچه دارم زشته و ابروشون میره خانوادت فقط میخاستن یه عقد بگیرن بی سروصدا ولی من نمیتونستم بذارم به خاطر همین اینکارو کردم وهیچ کس نمیدونست +ممنونم

...دستشو به سمتم گرفت اول بهش نگاه کردم و بعد دستمو تو دستش گذاشتم ورفتیم بیرون همه بادیدن من تعجب کرده بودن و بعدچنددقیقه شکه شدن به خودشون امدن و شروع کردن دست زدن و خوشحالی کردن رفتیم نشستیم و به وسط نگاه میکردم به کسایی که میرقصیدن بهترین روز زندگیم بود همش باخودم فکرمیکردم اگرهمچی اونجورتموم میشد بعدها حتما حسرت میخوردم ولی حالا همچی عالی بود ومن مطمئنم هیچ وقت این روزخوبو فراموش نمیکنم.

یک لحظه یادآریا افتادم ویه نگاه به رضا کردم وشروع کردم به مقایسه کردن.

یهو به خودم امدم وای من دارم چیکارمیکنم من دیگه شوهردارم متعلق به یکی دیگه ام و نباید دیگه اینکاروبکنم

نوبت به رقص دونفرمون رسید رضا کمکم کرد تا بلندشم واقعا با این لباس خیلی سخت بود.خیلی آروم شروع کردم به رقصیدن و رضا جلوم وایساده بود ودست میزدهمه میومدن شاباش میدادن و میرفتن ومنم بانازمیرقصیدم معلوم بود رضا خوشش امده بود وقتی آهنگ تموم شد رضا امد سمتم پیشونیم و بوسید منم سرمو انداختم پایین وهمه شروع کردن دست زدن.عروسی به خوبی تموم شد وهرکی رفت خونه خودش فقط خانوادهامون مونده بودن تا خداحافظی کنن.باباعلیم امدسمتمون:رضا جان دخترمو به تومیسپارم اگه اذیتش کنی من میدونم وتوها رضا:چشم بابا عین چشمام مراقبشم. بابا(واقعیم):درسته ما به این وصلت راضی نبودیم ولی حواست به دخترم باشه ها خوشبخت بشین رضا:چشم پدرممنون ...توبغل مامانای خوبم زارمیزدم دوتا داداشای خلمو بوسیدم یه عالمه توبغل دوتا خواهرای دیوونم گریه کردم واوناهم طبق معلوم چرت وپرت گفتن.اشکامو داشتم پاک میکردم که رضا به سمتمون اومد:و گفت:مگه دارم میبرمت زندانیت کنم که گریه میکنی عزیزم همیشه همومیبینین غصه نخور بیا بریم توهواسرده

و رفتیم داخل نشستم رومبل اشکام بندنمیومد آخه سخت بود ازشون جدابشم مخصوصا ازبچه ها همیشه پیش اونا بودم حالا ازامروز دیگه تواین خونه بایدباشم.مامان اینا میخاستن آرادو باخودشون ببرن که به قول خودشون ما راحت باشیم روزاولیو ولی من نذاشتم انقد که خسته بود زودخوابش برده بود

بلندشدم ونگاه کردم به همجای خونه خیلی همچیز به قشنگی چیده شده بود

یاده این افتادم که بابا(واقعیم) پول داده بود به مامان تا بره جهزیه برام بخره

که با عصبانیت بابا علی روبه روشدن

باباعلی همیشه عشق من بود هنوزم هست انقد مهربون بود هیچ کس مثل اون نبود باباعلیم گفت:منم پدرشم پس وظیفه منم هست.همه باهمدیگه برام جهیزیه خوب وقشنگ خریدن که ازشون ممنونم رضا اول میگفت نیازی نیست توخونه همچی هست ولی هیچ کسس قبول نکرد گفتن دخترمون بی کس وکارکه نیست نمیخایم بعدا سرکوفت بشنوه دخترمون هرچی رضا میگفت هیچی نمیشه قبول نمیکردن با یاد اون روزخنده اومدرولبم

romangram.com | @romangraam