#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_240


بهتره دیگه بیدارش کنم

رفتم سمت تختش آروم تکونش دادم.

آراد پسرخوشگله پاشو خاله

...برگشت اون سمت دوباره گرفت خابید

دوباره صداش کردم:آراد جوجه من بلندشو دیگه

....پاشد نشست روتخت گفت:خاله

جانم

_خوابم میاد

عزیزم پاشو لباساتو بپوش بریم خونه ما امشب بابات نمیاد بعدبخاب

_باشه

کمکش کردم حاظرکه شد زنگ زدم آژانس. تا رفتیم پایین ماشین هم رسید وسوارشدیم.

هواتاریک شده بود خیلی ترسناک بود الان اگه ماشین خودم بود نمیترسیدم تا برسم خونه ازترس فکرکنم ده کیلوکم کردم ولی دروعوض لاغرمیشم.

یادمه یبار گفته بودم باید لاغرشم همه دعوام کردن گفتن توچاق نیستی چیو میخای لاغرکنی .

رسیدیم حساب کردم درخونه روبازکردم و دست آرادو گرفتم رفتیم تو آراد که درحال چرت بود اگه دستشو نمیگرفتم میخورد زمین.

خونه تاریک بود حتما بچه ها خوابن نمیدونم چرا اینا زودمیخابن تا داخل خونه شدیم یه صدای بدی امد انگار یه چی ترکید من شیش مترپریدم هوا

آراد خیلی ترسیده بوددستمو سفت گرفته بود

یهو با چیزی که دیدم تعجب کردم

برقا روشن شد وفاطی کنارم وایساده بود و تودستش یه کیک خوشگل بود واون صدای بدی که شنیده بودم بادکنکی بود که بالاسرم ترکیدبود وکارکی میتونست باشه جزمریم بیشعور

تمام خونه تزئین شده بود

چیزی که برام جای تعجب داشت آقای محمودی اینجا چیکارمیکرد.

مگه امروز چندمه

یکم فکرکردم که فهمیدم تولدمه آخ چرا یادم نبود پس اون درگوش حرف زدنا و اونجا که بابای آراد گفت خونه نمیام یعنی همه اینا نقشه بود.

با صدای فاطی و مریم ازفکر درامدم داشتن شعر تولد و میخوندن و بابای آرادهم دست میزد.

تولد تولد تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن که صدسال زنده باشی

وای باورم نمیشه واقعا ممنونم

فاطی:کاری نکردیم همه کار آقا رضاس.

...به بابای آراد نگاه کردم که گفت:من کاری نکردم همش کاراین دوتاخواهراتونه

مریم:بیا بشین برات تعریف میکنیم.

...رفتم نشستم رومبل بیچاره آرادهم مثل من تعجب کرده بود واونم کنارم نشست

فاطی:راستش امروز زنگ زده بودم به آقا رضا که مرخصی بده تا زودتر بیای خونه ایشون هم پرسیدن چه اتفاقی افتاده منم گفتم تولدته میخایم تولد بگیرم برات و سوپرایزت کنیم که گفتن همچی به پای من ایشون همه کاراروکردن ومیخاستن دیگه نیان اینجا وماازشون خاستیم تا کنارمون باشن

...خیلی خوشحال بودم ازهمشون تشکرکردم.

مریم:خب اول آرزو کن وبعدشمعارو فوت کن

. یاد آریا افتادم یعنی خوشبخته و داره چیکارمیکنه من نتونستم فراموشش کنم چشامو بستم و آرزوکردم که بتونم آریارو فراموش کنم وبتونم زندگی خوبی داشته باشم. وقتی چشامو بازکردم نگام افتاد به آقا رضا اونم داشت نگام میکردبه شمعا نگاه کردم وبعدفوت کردم همه دست زدن آخ دیگه پیرشدم هی

مریم:خب الان وقت کیک خوردنه

نخیر وقت کادوعه فکرنکنین فراموش کردما

romangram.com | @romangraam