#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_234


_بفرمایید تعارف نکنین هوا امروز خیلی گرم شده

مچکرم

_خب تا شما شربتتونو میل میکنیین منم ازکاراینجا بگم

من یه پسری دارم چهارسالشه اسمشم آراده خیلی شیطونه یعنی اینطور بگم که مهدکودک فرستادمش کاری کرد که بهم گفتن نمیتونن نگهش دارن و ازاونجا آوردمش بیرون پرستار براش گرفتم ولی هرکدومو یه جوراذیت میکرد.

ببخشید یه سوال میتونم بپرسم

_بله بفرمایید

شما چرا خودتون و همسرتون کناربچتون نمیمونین اخه اون بیشتر به شماها نیازداره

باناراحتی گفت :میدونم چی میگین من همسرم بعد زایمان فوت کرد منم سرکارمیرم وقت نمیکنم که همش پیشش باشم مجبورم وگرنه خودم هم دوست دارم همش کنارش باشم

خدارحمتشون کنه ببخشید ناراحتتون کردم

_ممنون عیب نداره. شما سابقه کاردارین

راستش تواین مورد جایی کارنکردم ولی خیلی به بچه علاقه دارم وخیلی ازبچه ها که همش گریه میکنن من تونستم آرومشون کنم و اوناهم بامن دوست شدن

_خب خیلی خوبه البته این فرق داره ها مدرکتون چیه

حسابداری ولیسانس دارم و البته اینم بگم که فوقشم تازه تموم کردم فقط مونده مدرکمو برم بگیرم

_خب بسلامتی خوبه ببینید کارتون ازساعت نه شروع میشه تا هشت اگه میتونین که ازفردا کارتون شروع میشه

من مشکلی ندارم خیلیم خوبه

_خداکنه شمارو مثل بقیه اذیت نکنه

انشالله منم سعیمو میکنم بامن دوست بشه بااجازه

_خدانگهدار

امدم بیرون خداروشکر جورشد بالاخره یبارم شانس باهامون یاربود

سوارماشین شدم و به سمت کتابخونه روندم دوسه تا کتاب خریدم و ازاسباب بازی فروشی یه ماشین خریدم دلم میخاست اولین روز خوشحالش کنم چون اونجورکه باباش گفت فردا مطمئنن روزخیلی سختی دارم

یه جعبه شیرینی خریدم وقتی خریدام تموم شد پامو روگازگذاشتم وبه سمت خونه روندم.

ازبس تندمیرفتم همیشه زودمیرسم ماشینو پارک کردم و رفتم داخل

با صدای بلندگفتم:من امدم خوش امدم خوشگل خانوم اومده کسی نمیاد استقبالش

مریم:خیلی خودتو تحویل میگیریا

خب حقیقتو گفتم حسود خانوم

فاطی:این چیه تودستت

ببین عزیزم این جعبه اس که توش شیرینی هست و شیرینی فروشیا اینو دارن

فاطی:بامزه اینارو میدونم منظورم براچیه

گفتم که کار پیداکردم والانم خداروشکرجورشد

فاطی:خداروشکر

مریم: عه بیا تعریف کن ببینیم چیشد

رفتم رومبل نشستم و همچیو تعریف کردم

خیلی خوابم میومد خمیازه بلندی کشیدم که ته حلقم معلوم شد

به بچه ها شب بخیرگفتم و رفتم تواتاقم درازکشیدم روتخت و داشتم فکرمیکردم که فردا چطورپیش میادواصلن دارم کاردرستی میکنم میرم خونه یه مردغریبه حتی به آرتا و باباایناهم نگفتم مطئمنم اگه بفهمنن نمیزارن برم ودعوا هم میکنن منو

صبح ساعت هشت پاشدم رفتم دسشویی دست و صورتمو شستم حوله رو برداشتم صورتمو خشک کردم

romangram.com | @romangraam