#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_154
نیمه شب بود که یه صدایی شنیدم بلندشدم دیدم آتوسا داره گریه میکنه
دویدم سمتش
آرتا:چی شده خواهری
آتوسا: داداشی دارم میمیرم
ازقیافش مشخص بود که درد داشت
سریع دکترو صداکردم
دلم خیلی شور میزد
با دیدن چندتا پرستار که به سرعت میدویدن طرف اتاق حالم بدتر شد
آرتا>خدایا چی شده
به یکی از پرستارا گفتم:
خانوم ترو ب جون عزیزت بگو چی شده
پرستار گفت: دعا کنید براش حالش اصلن خوب نیست
...امید داشتم که خوب میشه
اخه خوب بود دکترمیخاست مرخصش کنه چیشد یهو اخه
داشتم دیوونه میشدم
آرتا>..خدایا چرا ما نباید یروز روز خوش ببینیم
با دیدن دکتر که از در اومد بیرون...
دویدم. سمت دکتر
آقای دکتر حال خواهرم چطوره
دکتر اخمی کرد و گفت:
ببین جوون
خواهر تو با این که عمل شده
اما هنوزحالش کامل خوب نشده حرص و جوش یا هرتکونی باعث میشه حالش بدشه
چون خیلی دیرامد بیمارستان
والان به زور مسکن قوی خوابیده
فردا صبح یه دکتر میادش که بهترین دکترای تهرانه
اسمشم پوریا بهرامی هستش
.... با شنیدن اسم دکتر هنگ کردم
خیلی برام آشنا بود
آها یادم امدپوریاهمکلاسیم بود
همکلاسیم و رفیق دوران بچگیم
سفر کردم به چندسا ل پیش چه دورانی داشتیم چه کارا میکردیم چقد خوش بودیم هی
پوریا:آرتا تو میخوای چیکاره شی
آرتا:من میخوام پلیس بشم خیلی علاقه دارم بهش
پوریا:منم دلم میخاد دکتر بشم
romangram.com | @romangraam