#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_155


پوریا: قول بده منو هیچ وقت فراموش نکنی

آرتا: قول میدم رفیق

اگه اون باشه پس به آرزوش رسیده

(شاید اون نباشه هی)

باصدای دکتر به خودم اومدم

دکتر:جوون صداموداری

آرتا: بله دکتر

دکتر:برای خواهرت دعا کن اون نباید حرص بخوره مواظبش باشین

سری تکون دادم وگفتم:چشم ممنون دکتر

رفتم اتاق آتوسا

اروم خوابیده بود ازقیافش مشخص بود که چقدر حالش بده

...بمیرم برات خواهری کورشم این روزارو نبینم

سرشواروم بوسیدم

زیرلب گفتم:از پیشمون نرو خواهری بدون تو منم دیگه نیستم

اشکی از گوشه چشمم سرازیر شد اشکمو پاک کردم

...خدایا کاش پوریا همون باشه خیلی دلم براش تنگ شده

خیلی وقته ندیدمش

رفتم بیرون و روی یکی از صندلی ها نشستم

انقد خسته بودم که همینجورنشسته خابم برد

باصدای دکتر از خواب بیدار شدم

دکتر:جوون پاشو دکتر بهرامی اومده

با دیدن پسر جوون تقریبا هم هیکل خودم

ازقیافش مشخص بود که خودشه مگه میشه نشناسمش

خودش بود آره

هنوزم چشماش همون شیطنت رو داشت

رو ابروش خراش کوچیکی بود مثل قبلن

پوریا با من من گفت:تو آرتایی

آرتا:آره خودمم بی معرفت چطوری رفیق

همو بغل کردیم

پوریا: دلم برات تنگ شده بود آرتا

آرتا: من بیشتر

پوریا:نبودی کجا بودی توپسر

آرتا:من نبودم پوریا من همون جاهمیشگیم یادت نیست میومدی خونمون ی جاهایی که باهم میرفتیم میدونستی همش اونورام میتونستی یه خبربگیری اما من ازاون روز که گفتی باید برین یه سفر اصلن ازت خبری نداشتم حتی امدم خونتون نبودین جاهایی که یادم بود همیشه هستی ولی نبودی

پوریا:ببخش داداش گرفتار بودم حق داری بهت میگم چیا شده تو این مدت

آرتا:باشه داداشی

romangram.com | @romangraam