#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_153
آرتا: تینا تو زندگیمی همه این سال ها فکر میکردم تو رو دیگه نمیبینم و میمیرم
نمیخام بازم ازدستت بدم این دفعه حتما میمیرم
تینا: خدانکنه راستی آتوسا چجوریه حرف میزنه باهات
ارتا خندید و گفت: آتوسا توداره
هیج وقت درد ودل نکرد باهام
منم هیچ وقت ازش نخاستم شاید دوست نداره
الان که فکرشو میکنم
اگه واقعا از دستش میدادم چی
تینا>خندیدم گفتم: الان خداروشکر آتوسا حالش خوبه
همین طوری حرف میزدیم و میخندیدیم
یه لحظه فکرم رفت به قبلنا با تیام دعوا میکردیم
خندیدنامون همه چی امد جلوچشمم
یعنی خوشبخته
مامان و بابا چی
یعنی الان کجان منو فراموش کردن
دلم برای بچگیام تنگ شد
بغض به گلوم فشار اورد
خیلی خودمو نگه داشتم تا گریه نکنم
آرتا:
بعد از کلی خوش گذرونی تینارو رسوندم و رفتم سمت بیمارستان
امشب من باید بمونم پیش آتوسا مامان خسته شده
رسیدم و ماشینو پارک کردم
رفتم داخل
به اتاق که رسیدم در باز بود آتوسا خوابیده بود
مامان رو مبل خوابش برده بود
رفتم سمت مامان و صداش زدم
آرتا:مامان
مامان:جانم مادر
آرتا: مامان جان پاشو برو خونه یکم استراحت کن من پیش آتوسا میمونم
مامان:نه مادر من میمونم دلم طاقت نمیاره توخونه
.آرتا:مامانی آتوسا اینجور ببینتت ناراحت میشه ها یکم برو استراحت کن سرحال شو فردا بیا ببینش
مامانو به هر بدبختی بود فرستادم و خودم موندم پیشش
دراز کشیدم رو مبل
خیلی خسته بودم
تا چشمامو بستم خوابم برد
romangram.com | @romangraam