#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_115
_من همون کسی هستم که بهتون پیام دادم ببخشید ترسوندمتون ولی مجبورشدم
کی مجبورتون کرده بود
_من بخاطر یکی ازدوستانم که عین برادرمه مجبور بودم اینکارو بکنم تا خوشحالش کنم
میشه واضح همچیو بگین دیگ دارم دیوونه میشم
_بله حتما
میخام یه قصه ای براتون تعریف کنم حوصله شنیدنشو دارین
اگه به همبن موضوع ربط داره و من همچیو میتونم بفهمم اره حاظرم بشنوم
_خوبه
یروزی تو اون زمانا یه پدرو مادری میرن بیرون یعنی بچشونو میبرن پارک
اون روز این خانواده خوشبخت خیلی خوشحال بودن واز خندیدن بچشون لذت میبردن
ولی ازشانس بدشون بچشون وقتی توی پازک داشته بازی میکرده گم میشه
پدرو مادراین بچه دنبالش همه جا رو رفتن کلانتری بیمارستان ولی انگار آب شده بود رفته بود توزمین
مادر این بچه ازبس حرص میخورد همیشه توبیمارستان بستری بود
پدر قصه ما کمرش شکسته بود
این خانواده یه بچه دیگ هم داشتن که پسربود اونم همبازیشو خواهرشو گم کرده بود
تا اینکه این دختر بچه پیدا نمیشه
همه ناامید شده بودن غصه میخوردن
تا اینکه یکی ازدوستای و اون پسر قصمون ازقضیه خبرداشت پیگیری کرد دنبالش وگرفت و فهمید که
چی فهمید چرا نمیگین حرف بزنین دیگ
_ وقتی اون دختر گم میشه یه خانواده ای میرن پارک و اونا یه بچه داشتن که پسربود و مادر هیچ وقت دیگ نمیتونست بچه داربشه اونم دختر
این خانواده توپارک داشتن قدم میزدن که چشمشون به بچه ای میافته که رو ی چمن خابش برده صورتش ازگریه خیس و قرمز بود
هرچی دورورشونو نگاه میکنن کسیو نمیبنن
تا اینکه اون دخترو میبرنن خونه
پدرقصه میگ بچه رو ببریم کلانتری ولی مادر قصه نمیزاره چرا چون حالا با وجود این دختر ارزوش براورده شده بود میتونست بزرگش کنه بشه دخترش
....من داشتم با گیجی نگاش میکردم داره درمورد کی میگه
خب بعدش چیشد
_تا اینکه دوست اون پسزقصمون میفهمه یه دختری هست میتونه به این قصه ربط داشته باشه دنبال این قضیه افتاد و فهمید حقیقت داره و پیداش کرد حالا میخاد اونو به خانوادش برسونه
خب کاره خوبی میکننین برسونین میتونم اون دخترو ببینم باید خیلی سختش باشه نه
_شما میبنیش کنارتونه
....هرچی کنارمو نگاه کردم کسی نبود
آقا منو مسخره کردی کسی کنارم نیست که
_چجوربگم بهتون اون دختر
...بعد یکم من من گفت:اون دختر شمایین
...این چی گفت زدم زیرخنده:وای خیلی جالب بود
هرهر داشتم میخندیدم
romangram.com | @romangraam