#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_346




شیدا_هه بی نمک..واس من شوهرریخته..خودم قصد ازدواج ندارم





نیلا_توووو که راست میگی





*

کل شب رو با بچه ها

خوش گذروندیم

دلم میخواست با این اخرین روز های زندگی‌مشترک بهترین خاطره هامو بسازم...





میدونستم با تصمیمم دیگه ممکن نبود مصطفی رو ببینم

و شاید دیگه حتی زندگی که توش عشق باشه روهم تجربه نکنم....





**

آخرهفته مثل برق و باد رسید





چمدونم رو کنار در گذاشتم

مصطفی تمام مدت هفته سعی میکرد زیاد باهام‌چشم تو چشم نشه

حتی وقتی باهاش صحبت میکردم‌نگاهش ازم میدزدید





از صبح هم

از اتاقش بیرون نیومده بود...





با صدای زنگ به سمت در رفتم





درباز کردم که نیلا بغ کرد چمدونش رو داخل کشید_آماده ای؟؟!





سری تکون دادم

نیلا_اول میریم محضر برای کارای طلاق بعدشم یه راست میریم فرودگاه





دوباره بی صدا سر تکون دادم





نیلا_مصطفی کجاست؟؟





با سر به اتاق اشاره کردم که داد زد_زبون نداری؟؟





جا خوردم_چته چرا داد میزنی‌‌...





با قدم های بلند به سمت پذیراییی رفت_هیچی..

وسایلتو بردار بریم مصطفی روهم صدا بزن ...دیر میشه





سر تکون دادم و به سمت اتاق مصطفی رفتم





صدای ضعیف آهنگی از داخل اتاق به گوش میرسید





آب دهنم قورت دادم

ضربان قلبم بالا رفته بود





تقه ای به در زدم و اروم در باز کردم





که با دیدن مصطفی با نیم تنه برهنه

روی تخت خوابیده بود جلوی درخشکم زد





چشماش بسته بود و دستاش زیر سرش قلاب کرده بود





قدمی به سمتش رفتم_مصطفی...





جوابی نداد

بهش نزدیک تر شدم

بدن عضلانی و سفیدش روی اعصابم بود





بزورنگاهم ازش میگرفتم و به صورتش دوختم_مصطفی خوابی!!





تکون آرومی بهش دادم که با حس سرما زیر پوستم چشمام گرد شد

چرا انقد بدنش سرده!!





سریع نشستم و هل کرده تند تند تکونش دادم_مصطفی مصطفی بیدارشو





مصطفی





اشکام سرازیر شده بود

که مصطفی ترسیده سریع نشست_چی شده؟؟ چته؟؟





همینطور که زارمیزدم_چرا بدنت یخ بود ؟؟چرا جواب نمیدادی؟؟

romangram.com | @romangram_com