#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_344




مرتضی سریع سرش پایین انداخت_ببخشید اثرات همنشینی با خواهرتونه





نیلا جیغ زد_مرتضی!!!!





مرتضی_والا دروغ میگم؟؟!





نیلا خندید_نه





****

بعد نیم ساعت مرتضی ماشین رو به روی یه در بزرگ نگه داشت_رسیدیم





متعجب گفتم_مگه قرارنبود بریم رستوران؟؟





مرتضی مکثی کرد_نه کی گفته؟!





نگاهی به نیلا انداختم

که شونه هاشو به علامت ندونستن بالا برد_منم نگفتم میریم رستوران..گفتم ناهار مهمون مرتضی...





مرتضی _یالله خانوما پیاده شید دیر شد..





بیخیال از ماشین پیاده شدم





مرتضی و نیلا زودتراز ما به سمت در بزرگ ساختما رفتن





_وا انگار نه انگار مهمون دعوت کردنا....





مصطفی_حرص نخور بیا بریم تو...

سری از روی تاسف تکون دادم و وارد خونه شدم





یه حیاط فوق العاده بزرگ و یه ساختما

دوبلکس و با نمای تمام سنگ...





بیخیال به سمت ساختما رفتم

خبری از بچه ها نبود

بیشعورا منو تنها گذاشتن





حرصی وارد خونه شدم





سکوتش اولین چیزی بود که خود نمایی میکرد





نیلا وارد جای به این بزرگی و مدرنی بشه با صداش اونجا رو روی سرش نذاره خیلی عجیبه..





با دیدن پیانو وسط سالن که تنها چیز توی پذیرایی بود

متعجب لب زدم_

اطراف نگاهی انداختم





که با دیدن میز پر از کادو

کنار دیوار

چشمام گرد شد





یهو با صدای جیغ بچه ها ترسیده دستم روی قلبم گذاشتم_تولدتون مبااارک...





بهت زده به جمعیت زیاد حاضر توی خونه چشم دوختم





با دیدن شیدا ذوق زده به سمتش رفتم

_کجا بودی توبیشعور





یهو سیل عظیمی از بچه ها ریختن سرم

و شروع کردن به تبریک گفتن





با لبخند جواب همه رو دادم

که مصطفی داد زد_آقایون خانوما یه دقیقه خفه...





همه ساکت شدن





که خندید_ببخشید ولی یه ساعته دارم میگم ساکت هیچکس گوش نمیده.‌.





مرتضی _بچگی کرد شما ببخشید حضارگرامی





مصطفی_خیلی خب توام ...

کنار پیانو ایستاد...





romangram.com | @romangram_com