#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_343
غمام رو تکراره
شبام تاره ....
مثل ابرم که میباره
تویی جوووونم
خیلی دلم تنگه
روزام بی تو چه بی رنگه
پریشونم....
ببین خرابه حال و روز من
دل از غرور لعنتی بکن
بهشتم بی تو هم جهنمه
بیا یه گوشه از غمو بگیر
که خستمو به عشق تو اسیر
تمام لحظه هامپراز غمه
**
با چکیدن اولین قطره اشک توی جای گرم و نرم فرو رفتم
مصطفی_فکر میکنی من دلمنمیخواد بهت بگمنرو؟؟
مکثی کرد_ولی دوست ندارم بخاطر من خوشبختی که دلت میخواد از دست بدی
این زندگیه تویه نیلو
آزادی هرجور میخوای راهتو انتخاب کنی....
اشکام راه خودشو پیدا کرده بود و تند تند روی صورتم غل میخورد
که صدای زنگ واحد بلند شد
مصطفی_یعنی کیه؟!
ازم جدا شد و به سمت در رفت
سریع اشکام پاک کردم که با صدای نیلا
خوشحال به سمتش چرخیدم_چطوری آبجی...
لبخند زدم_سلام خواهری...
منو توی بغلش فشرد_بدو حاضر شو میخوایم بریم بیرون
متعجب گفتم_کجا؟؟
منو به سمت اتاق هل داد
مرتضی ناهار هممون دعوت کرده
بدو تا منصرف نشده بریم جیبشو خالی کنیم
با خنده منو به سمت اتاق هل داد
و خودش توی پذیرایی پیش مصطفی نشست
یه تیپ فوق العاده ساده و تمام مشکی زدم
برعکس نیلا که امروز همش رنگای شاد رو استفاده کرده بود
موهامو کج روی صورتم ریختم و از اتاق بیرون زدم
که نیلا و مصطفی با ورود من سریع ساکت شدند
نگاه مشکوکی بهشون انداختم
که
صدای مرتضی بلند شد_بریم بچه ها؟؟!
مصطفی_اره داداش بریم
چهار تایی ازخونه بیرون زدیم
مرتضی پشت فرمون نشست _امروز رو کامل بدون اما و اگر و چرا
خودتون رو به من میسپارید فهمیدین؟
مصطفی _اوه اوه بوهای خووبی نمیاد!
مرتضی خندید_مشکل از زیرته داداش
باچشمای گرد شده نگاهش کردم_آقا مرتضی شما و این حرفا؟؟!
romangram.com | @romangram_com