#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_338
مصطفی که منو دوست نداشت پس این عصبانیتش واسه چی بود..
هه نکنه چون اسباب بازیشو میخواست از دست بده ناراحت بود
تو این چند هفته کم منو بازی نداده بود...
یا شایدم چون دیگه نمیتونه به آرزوی مزخرفش ادامه بده ناراحته...
ازدواج با دوخواهر دوقلو هه
صدای زنگ در بلند شد
سریع از جام بلند شدم و درباز کردم
نیلا با اخم منو به عقب هل داد وارد خونه شد_وکیله تا نیم ساعت دیگه میاد..
به سمت پذیرایی رفت
در پشت سرش بستم و دنبالش رفتم
و روی مبل نشستم
نیلا دهن باز کرد حرفی بزنه که بین حرفش پریدم_ببین اگه میخوای نصیحت کنی و مخ منو بخوری بهت بگممن فکرامو کردم...
حرفای توام هیچ اثری روش نداره...
با چشمای غمگین نگاهم کرد
که سریع نگاهم ازش گرفتم
توی ذهنم دنبال یه دلیل بودم برای موندن
ولی عقلم داد میزد این فرصت از دست نده
زندگی راحت و مرفع ارزوی هرکسی بود..از یه طرف میترسیدم با رفتنم پیش بابا
زندگیم ازینی که هس بدتر بشه
آدمی که بعد چندسال تازه یادش اومده دوتا دختر داره الان به بهانه پول میخواد اونارو به دونفر آدم غریبه بده..
پس نمیتونست خوشبختی واس کسی به ارمغان بیاره...
با صدای زنگ در جاخوردم
نیلا ترسیده لب زد_اومد..
با آرومش به سمت در رفتم و در باز کردم
مصطفی و مرتضی همراه با وکیل پشت در بودن
با دیدن پسرا ضربان قلبم اوج گرفت
شاید اگر نبودن تصمیم گیری راحت تر میشد...
من من کنان از جلوی در کنار رفتم_بفر..مایید ...داخل
وکیل سری تکون داد با غرور و قدم های بلند به سمت پذیرایی رفت و پشت سرش مرتضی وارد شد
و مصطفی با نگاه غمگینی زل زدم بهم
_حرفای که وکیله میگه راسته؟؟!
میخواین بخاطر پول مارو ول کنید؟؟
دهن باز کردم چیزی بگم که یهو عصبی داد زد_پس حرفای که پشت سرتون میزدن دروغ نبود
دوتا دختر بی کس که هرشب تا دیر وقت بیرون بودن و خونه پسرای پولدار معلوم نیس چه غلطی میکردن
با چشم های گرد شده بهش زل زدم
پوزخند زد_نمیدونی چقد باخودم کلنجاررفتم حرفای غلامی باور نکنم
ولی راست میگفت دوتا دختر بیکار از کجا خرج زندگیشون میدن؟؟
اونم وقتی تا دیر وقت بیرون هستید؟؟
اخم هام رو توی هم کشیدم و خواستم چیزی بگم که
خودش بهم نزدیک تر کرد و منو به دیوار چسبوند_فقط خجالت و فرار کردنات واسه من بود؟؟میدونستم واس پول هرکاری میکنی خودم توی تخت بهت پول میدادم
حداقل به آدم غریبه...
هر کلمه که می گفت بیشتر احساس خفگی می کردم
باورم نمی شد داره این حرف ها رو می زنه
دستم بلند کردم و محکم کوبیدم توی صورتش_خفه شو...
ساکت شد...
و دستش روی صورتش گذاشت
یا چشمای اشکی زل زدم بهش_ما هر غلطی کردیم
شرافت خودمون نفروختیم
تو داداشت کل عمرتون توی آسایش زندگی کردید
یه زندگی پر از محبت با حضور گرم مادر و پدرتون
romangram.com | @romangram_com