#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_339
دوتا بچه ده ساله نبودین که از شدت فقر هر دو سه روز بتونی یه لقمه نون بخوری..
یا بخاطر جای خواب همیشه خواهر دوقلوتو قایم کنی...
غذاتو با خواهرت تقسیم کنی..
توی خفت و خاری بزرگ بشی...
توی بچگیت حسرت یه دونه عروسک بکشی
ولی بزرگ بشی و طعم عروسک بازی و بچگی کردن نچشی!!
از اون بالا نشستین و برای زندگی ما حکم صادر میکنید...
فکر میکنی ما حق یه زندگی خوبو نداریم؟؟
یه زندگی پر از عشق
که هرچی بخوایم برامون فراهم بشه؟؟
داد زدم _هان حقشو نداریم؟؟
مصطفی از صدای بلندم جا خورد
هق هق میکردم و داد میزدم که نیلا به سمتون دوید_چی شده؟؟چرا گریه میکنی
نیلا رو کنار زدم و به سمت اتاق دویدم و وارد اتاق شدم و در بستم
پشت نشستم
نمیدونم از چی و از کجا دلم پر بود
ولی دلممیخواست بلند بلند زار بزنم
تا دلم خالی بشه واسه تموم این سال های رفته
واسه همه سختی های که کشیدیم
واسه گذشته ای که هر قسمتش فقط تلخ گذشت
واسه زندگی که الان داریم
واسه اینده ای که معلوم نیس چجوری میگذره...
تقه ای به در خورد_نیلو؟؟
از پشت در کنار رفتم
که نیلا وارد اتاق شد و کنارم نشست_نمیخوای بگی چی شده؟؟
خودم توی بغلش انداختم _ازین زندگی خسته شدم
منو سفت در آغوش کشید_میدونم...
وکیل بیرون منتظره بریم باهاش صحبت کنیم؟؟
با چشمای اشکی زل زدم بهش_طاقت دوریتو ندارم
اشکم پاک کرد_کی گفته میخوام ازت دور بشم؟؟
بهت زده لب زدم_توام با من میای؟؟
لبخند نیمه جونی زد_تا اخرش...
_پس مرتضی چی؟؟
آهی کشید و سرش پایین انداخت
حـــدیثـــŘ:
با صدای لرزونی گفت_من واسه یه دونه خواهریم از کل زندگیم میگذرم مرتضی که جای خود داره...
بهت زده نگاهش کردمکه لبخند غمگینی زد_خب پس تصمیمون گرفتیم بریم
اعلام کنیم؟؟
نیلا محکم توی بغلم کشیدم_خیلی دوست دارم ابجی
با مشت به پشتم زد_ولم کن له شدم
کمی از خودم جداش کردم
نیلا خندید_منم دوست دارم خواهری
دوتایی از اتاق بیرون رفتم
پسرا توی پذیرایی نشسته بودند به محض ورود ما سریع بلند شدن
نیلا_وکیل کو؟؟
مرتضی_کسی بهش زنگزد مجبور شد بره گفت
فردا ساعت ۱۱ برمیگرده
نیلا سر تکون داد
مرتضی_نیلا میشه باهات صحبت کنم؟
romangram.com | @romangram_com