#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_336
مصطفی با نگاهی خندون لب زد_نمردیم دیدیم نیلو خانوم از ما نظر خواست
جیغ کشیدم_کی گفته من نظر خواستم؟؟!
چشمکی زد و قدمی به سمتم برداشت_پس چرا لخت ایستادی و منتظر منی؟؟
دستام روی بدنم گرفتم_توام که بدت نمیاد؟؟
خندید و بهم نزدیک تر شد_من که نه ولی انگاری توام بدت نمیاد..
اخم کردم_چطور؟؟
با چشم با لباسا اشاره کرد_چون قصد نداری بپوشی نکنه منتظری من..
جیع کشیدم_هییس هیچی نگو...خودم میپوشم..
خندید و دست به سینه ایستاد_افرین ...
با حرص تند تند لباسا پوشیدم و سعی میکردم نگاه های هیز مصطفی روی بدنم نادیده بگیرم...
انقد اخم کرده بودم که احساس میکردم گره ابروهام دیگه باز نمیشه
عصبی از اتاق بیرون زدم که مصطفی پشت سرم به راه افتاد
همگی جلوی در منتظر ما بودند
کنار نرگس جون ایستادم و نگاه بدی به نیلا انداختم
که لبخند پهنی تحویلم داد
رو به مصطفی چشمکی زد...
*
دوهفته از ازدواج من و مصطفی میگذشت
تمام این مدت سعی داشتم زیاد باهاش چشم تو چشمنشم
ولی اثر که نداشت هیچ تمامی تلاش هام برعکس جواب میداد
روی مبل نشسته بودم و مشغول خوندن رمان اینترنتی آنلاین بودم که صدای چرخیدن کلید شنیدم
مصطفی طبق معمول شاد و شنگول از جلوی در شروع کرد به
حرف زدن_خانوم خجالتی خودم چطوره؟؟
آخ کی باشه من از سر کاربیام بپری بغلم ،بوسم کنی بگی خوش اومدی آقایی...
لبام با چندش جمع کردم و اروم زمزمه کردم_مگه توخواب ببینی
که با صداش دقیقا کنار گوشم ترسیده ازجا پریدم_توبیداری هم میبینم...
دستم روی قلبم گذاشتم_هووف ترسیدم
خندید_نمیخوای به ما ناهار بدی؟؟
چپ چپنگاهش کردم لباست عوض کن بیا غذا حاضره
چشمکی زد به سمت اتاق رفت_مرسی خانوم خونه....
کلافه به سمت آشپزخونه رفتم_خدایا کی منو میخوای ازین عذاب الهی نجات بدی..
من میدونم این آههه اون پسرایی ک اذیتشون میکردیم...
ولی چرا فقط دامن من گرفته اخه..
همینطور غرغر کنان میز رو چیدم که
صدای زنگ در خونه بلند شد...
داد زدم_غذا حاضره ها
به سمت در خونه رفتم و در باز کردم با دیدن نیلا لبخند زدم_سلام خواهر بی وفا
بغ کرده سلام داد وارد خونه شد
_نیلا چیزی شده؟؟
روی صندلی نشست_وکیل بابا باز زنگ زد..
تازه یاد اون پیشنهاد افتادم این چند روز بخاطر مصطفی حتی فرصت فکرکرد به خودمم نداشتم
romangram.com | @romangram_com