#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_331






بیخیال شونه هام بالا بردم و دوباره خوابیدم





پلکام سنگین شده بود که حضور کسی کنارم حس کردم..

ولی انقد گرم خواب بودم که اصلا ذره اب نمیتونستم چشمم باز کنم..





با فرو رفتن توی جای گرم لبخندی زدم_اووم عالیه..





کمی خودم جا به جا کردم

یهو مغزم به کار افتاد

این گرما ،گرمای پتو نبود...





آروم چشم باز کردم

فضای سالن تاریک تاریک بود..





با حس نفس های گرم‌کسی کنار گوشم سرم به سمتش چرخوندم که با دیدن....





با دیدن مصطفی که منو سفت بغل کرده بود جیغی کشیدم_ولم کن...

یهو مثل جن زده ها ازم جدا شد روی زمین نشست _کیه ؟دزد اومده؟؟چی شده ؟چی برده؟؟





اخم‌کردم _تو اینجا چه غلطی میکنی؟؟





با دیدن من لبخند پت و پهنی زد _کجا چیکار کنم پس؟؟





عصبانی تر اخمام توی هم گره خورد_چجوری از اتاق اومدی بیرون؟





چشمکی زد و بهم اشاره کرد_از یه جایی اومدم دیگه...اومدم دیدن یار...





نگاهی به خودم انداختم

که با دیدن بدن برهنه و سوتین قرمزم... و پایین تنه ام

رنگم پرید





به سختی آب دهنم قورت دادم

و آروم آروم سرم بالا آوردم

که با دیدن چشمای براق مصطفی که چهار چشمی زل زده بود به من از ته دل جیغ کشیدم_ببند چشماتو...





خندید_دیگه همه چی رو دیدم چرا ببندم؟؟





دستم مشت کردم محکم کوبیدم توی سرش _ببند اون چشای هیزتو...





از درد صورتش جمع شد و چشماش بستم_خیلی خب بابا نخوردمت که...





سریع از روی مبل بلند شدم به سمت اتاق دویدم..





در باز کردم

سریع پریدم توی اتاق و نفسم به شدت بیرون دادم_عجب بدبختی گیر کردیما..

دیونه کم بود توی زندگیمون مصطفی هم اضافه شد....





به سمت کمد لباسا رفتم و از بین لباس های مصطفی یه تیشرت ابی همراه با یه شلوارک برداشتم سریع پوشیدم...





دستم روی سرم گذاشتم_آخ سرم درد میکنه...

کل دیشب بخاطر کارای مصطفی نخوابیده بودم و الان سردردم هرلحظه داشت بیشتر میشد





روی تخت خوابیدم

بیخیال قفل کردن در شدم





چشمام بستم...

#380





که صدای کوبش در خونه بلند شد

زیر لب فحشی نثار شخصی که پشت در کردم و بالشت روی تخت با حرص برداشتم روی گوشام فشار دادم تا هیچ صدای نشنوم...





هنوز چشمام کاملا گرم نشده بود که با فرو رفتن توی بغل کسی چشمام از تعجب گرد شد..

نه این مصطفی آدم‌نمیشد...





سریع بالشت کنار زدم و محکم توی سرش کوبیدم

که صدای آخش بلند شد..





مکث کردم_نیلا؟؟





با حرص ازم فاصله گرفت و بالشت به طرفم پرت کرد_زهر مارنیلا اینجوری از خواهرت استقبال میکنی؟؟

من خر بگو با چه احساسی اومدم بغلت کنم...





چپ‌چپ نگاهش کردم_واس چی منو دیشب پیش این یابو تنها گذاشتی و فرار کردی ها الاغ؟؟

romangram.com | @romangram_com