#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_330
کمربندش رو باز کرد_نه انگاری قصد داری امشب ته تویه منو دربیاری!!
چشمام گرد شد_بی ادب..
خندید_من یا تو که دوساعته زل زدی ببینی زیر شلوارم چی قایم شده؟؟
لب گزیدم
لپام از خجالت گر گرفته بود..
ضربان قلبم اوج گرفت
نگاهم بزور ازش گرفتم روی زمین دوختم
وای دلم میخواست از خجالت آب بشم برم زیر زمین...
سرم پایین انداختم
واقعا یه ادم چقد میتونست بی شعور باشه
..
نقطه ضعفم دستش اومده بود هی اذیت میکرد...
با افتادن شلوارش روی زمین دقیقا جای که من زل زده بودم
چشمام گرد شد و سریع سر بلند کردم
که با دیدن نگاه شیطونش
و شلوارک پاش
رنگم پرید
بلند خندید_نترس من تا خودت نخوای انگشتمم بهت نمیخوره..
نفسم آسوده بیرون دادم...
به سمتم اومد_بیاکمکت کنم لباست عوض کنی..
آروم زیپ لباسم پایین کشید که از جا پریدم به خاطر باز بودن زیپ لباسم تا روی سینه ام اومد پایین سریع بالا کشیدمش و جیغ زدم_خودم بلدم لباسم عوض کنم
لباش آویزون شد با چهره مظلومی گفت_یعنی کمک نکنم؟؟
پشتم بهش کردم و زیر لب غریدم_عین پسربچه های ۵ ساله میمونه..پسره خرس گنده خجالت نمیکشه با این ادا هاش..
همینطور غرغر کنان به سمت کمد رفتم که..
صدای قژقژ تخت بلندشد
تای ابروم بالا رفت به سمتش چرخیدم_نگو میخوای رو تخت من بخوابی؟؟
دستاش زیر سرش قلاب کرد و چشماش بست_از کی تاحالا تخت تو شده؟؟
اخم کردم_بلندشو برو یه اتاق دیگه ...
نفس آسوده ای کشید_این خونه فقط یه اتاق خواب داره..اگه ناراحتی برو پذیرایی رو مبلا بخواب...
دندونام محکم روی هم فشردم..
_شیطونه میگه...
مصطفی بین حرفم پرید_میگه بیا کنارمن بخواب؟
با حرص در کمد بستم..
تازه یادم افتاده بود هیچی لباس باخودم نیاورده بودم
با قدم های بلند از اتاق خارج شدم و وسط سالن سرگردون ایستادم
_آی بمیری نیلا معلوم نیس الان داره چه غلطی میکنه...
میمردی چهارتا لباس بذاری این قبرستون ...
خودم روی مبل پرت کردم
لباس عروس مثل یه وزنه ۱۰۰ کیلویی به بدنم چسبیده بود..
عصبی به سمت در اتاق مصطفی چرخیدم تا چهارتا فحش خوشکل نثارش کنم که لا دیدن کلید روی در لبخند پت و پهنی روی لبام نشست...
پاورچین پاورچین به سمت در اتاق رفتم و بی صدا کلید توی در چرخوندم که صدای تیکش بلند شد
لبخند بزرگی روی لبم نشست..
پشت سرش صدای مصطفی شنیدم که تند تند دستگیره تکون میداد و غرید_چرا در قفل کردی؟؟باز کن در رو..
با خیال آسوده مشغول کندن لباسا از تنم شدم...
لخت فقط با لباس زیر کنار در ایستادم_آخیش آزادی...
لباس عروس کنار دیوار انداختم
دیگه صدای مصطفی نمیومد
حتما بیخیال شده رفته خوابیده
خندون به سمت مبل رفتم و خودم پرت کردم روش _اووم این خواب میچسبه..
چشمام بستم که صدای تیک تیک ریزی به گوشم خورد
اخمی روی پیشونیم نشست_صدای چیه؟؟
نگاهی به اطراف انداختم خبری نبود
romangram.com | @romangram_com