#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_329
در رو با پاش باز کرد و منو روی زمین گذاشت_به خونه خودت خوش اومدی..
چشم غره ای بهش رفتم و سریع ازش فاصله گرفتم که با دیدن زمین پر از برگ گل و شمع های کوچیک رنگی
چشمام گرد شد..
_وای اینجا چه خوشکله..
مصطفی_قابلتو نداره..
ذوق زده به سمت گلبرگ های قرمز که روی زمین پخش شده بود رفتم
و با پام کمی تکونشون دادم...
لبخند گشادی که روی لبم نقش بسته بود هیچ جوره جمع نمیشد..
مصطفی_هنو اتاق خوابو ندیدی...
بدون توجه به حرفاش شمع کوچیک قرمز سوزان از روی زمین برداشتم..
مصطفی_اتاق برای یک شب رویایی آماده کردما نمیای بریم ب...
عصبی ازینکه نذاشته بود حس خوشحالیم زیاد دوام بیاره
شمع به سمتش پرت کردم_مگه توخوابت ببینی من کنارتو بخوابم...
تای ابروشو بالا برد_نه انگاری باید زور بالا سرت باشه ..
دست به سینه ایستادم _مثلا میخوای چیکار کنی آقای زورگو..؟؟
با دو قدم بلند به سمتم اومد و سریع دستاش دور کمر باریکم حلقه کرد_اتفاقا منم زورکی دوست دارم
منو به خودش فشرد و از زمین بلند کرد و به سمت اتاق خواب برد...
جیغ کشیدم_بخدا انگشتت به نیت بد بهم بخوره انقد داد میزنم کل همسایه ها بریزن اینجا...
در اتاق با پاش هل داد و وارد اتاق شد_جز من و تو هیچکس اینجا نیست..
منو روی تخت پرت کرد_فکر کردی خنگم؟؟
ندیدم چراغ طبقه دوم ساختمان روشن بود؟؟
تای ابروش بالا برد و با نگاه خاصی به من زل زد و آروم آروم مشغول باز کردن دکمه های لباسش شد_میخوای امتحان کنی؟؟
ترسیده خودم عقب کشیدم
که کتش رو روی مبل کوچیک اتاق پرت کرد
پیراهنش رو روی میز...
قصد داشتم ذهنش منحرف کنم
لبخندی زدم_آ خونمو بهم نریز..لباساتو قشنگ بردار بذار سر جاش..
با نیم تنه برهنه رو به روم ایستاده بود
به سمتم اومد
آروم آروم خودش خم کرد
که مسخ شده وبه اجبار روی تخت خوابیدم
انقد جلو اومد که گرمای تن برهنش ازهمون فاصله بدون تماس با بدنم کامل حس میکردم
صورتش نزدیک آورد و دستش رو پشت سرم برد
لباش با لبام فقط یک سانت فاصله داشت
چشمام بستم و منتظر نشستن لبهاش روی لبام شدم که
صداب خنده بلندش کل اتاق رو پر کرد
_توام همچین بدت نمیومدا!!
لای چشمم کمی باز کردم که با دیدن تیشرت آبی روشن توی دستش
لب گزیدم
چقد احمق بودم
پس قصدش برداشت لباسش بود نه بوسیدن من..
وای عجب سوتی افتضاحی...
لباس با یه حرکت تنش کرد
من مثل منگولا زل زده بودم بهش
romangram.com | @romangram_com