#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_325
لبخندی زد و نگاهش ازم گرفت
نفسم به شدت بیرون دادم
بعد از اتمام مراسم عقد من و نیلا به سمت جایگاه رفتیم
چهارتا صندلی کنار هم گذاشته شده بود..
مرتضی طبق معمول سر به زیر آروم روی صندلیش نشست
ولی مصطفی با نگاه شیطونش اطراف رو جست جو میکرد
نیلا غرید_واسه چی این کارو کردی؟؟ مگه دیونه..
بین حرفش پریدم ناخودآگاه لب زدم_دوسش دارم..
ساکت شد و با چشمای گرد شده نگاهم کرد
با صدای که سعی میکرد بلند نشه گفت_فکر میکنی من خرم؟نمیفهمم واس چی این حرفو میزنی؟؟تو..
نگاهش پشت سرم خشک شد_یا خدا جدی جدی آرینه..
جدی جدی زندس..من خودم دیدم تو قبر گذاشتنش...
به عقب چرخیدم
آرین تقریبا بهمون رسیده بود و کنارمون ایستاد_سلام..
نگاهش بین من و نیلا درگردش بود و آهی کشید_نمیدونم کدومتون عشق من هستید ولی میشه خودش یه لحظه دنبالم بیاد میخوام باهاش حرف بزنم..؟؟!
سر به زیر به سمت باغ رفت
من و نیلا هاج و واج به رفتنش نگاه میکردیم
نیلا_بدبخت دلش شکستا..
عصبی غریدم_وقتی این همه مدت دل من شکست اون به روی خودش آورد؟؟
نیلا دستاش بالا برد_خیلی خب من تسلیمم نخوری منو..
با چشم به جای که آرین رفته بود اشاره کرد_نمیخوای بری ببینی چی میگه؟!
بی توجه به سمت جایگاه رفتم_نه..
دست به سینه روی صندلی نشستم و با اخم زل زدم به مهمونا که با خوشحالی درحال رقص و شادمانی بودن
بین این همه آدم حتی یک نفر هم از خانواده ما نبود..واقعا آدم چقد بی کس میتونه باشه!!؟که بخاطر دور نشدن از تک خواهرش تن به زندگی بدون عشق بده؟!
آهی کشیدم
که با صدای مصطفی ترسیده سیخ نشستم_غصه نداره که پاشو ماهم بریم برقصیم..
چپ چپ نگاهش کردم_علاقه ای به رقص ندارم
تای ابروش بالا برد_پس واس چی دوساعته زل زدی بهشون..
از روی صندلی بلند شد و دستم کشید_یالا پاشو
دستم عقب کشیدم_ولمکن گفتم ...
بزور منو به سمت پیست رقص برد
با اخم زل زدم بهش که شروع کرد به رقصیدن_بابا خوردی مارو با اون اخمات..
پوزخندی زدم_دلیل اینکه منو مجبور به این ازدواج کردی رو نمیفهمم!!
صاف رو به روم ایستاد دستاش دور کمرم حلقه کرد_منم دلیل اینکه میدونستی مرتضی از همه چی خبردار شده و با دروغتون کناراومده ولی بازم سرسفره عقد جواب مثبت دادی رو نمیفهمم؟؟!
بهت زده نگاهش کردم_تو ازکجا فهمیدی؟؟
بزور منو وادار به رقصیدن کرد و با دستاش منو مثل یه عروسک اینطرف و اونطرف میبرد_فکر میکنی دوقلوها چیزی رو از هم پنهون میکنن؟؟!
چشمام گرد شد_یعنی قبل اینکه نیلا بگه بهش گفته بودی؟؟
آروم خندید_یه جورایی...
با مشت به سینه اش زدم_خیلی بیشعوری..
فشاری به سینه اش آوردم_ولم کن بذار برم
منو بیشتر به خودش فشرد
یا حس برامدگی های شکم و قفسه سینه اش زیر دستم
تنم لرزید..
دستام عقب کشیدم..
مصطفی_هرچی فرار کنی بازم آخر شب باهم تنها میشیم که..
romangram.com | @romangram_com