#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_326




چشمام گرد شد_فکرشم نکن..





ابروهاش بالا برد_زن گرفتم واسه چی پس؟!

از بغلش بیرون اومدم_زن اجباری جزو زنا حساب نمیشه..





پا تند کردم

به سمت جایگاه رفتم خوشبختانه

مصطفی دنبالم نیومد به رقصش ادامه داد



ضربان قلبم اوج گرفته بود با یادآوری سیکس پک هاش لب گزیدم_خاک ب سرم من کی انقد هیز شدم ..





نفسم آسوده بیرون دادم

_آروم باش نیلو آروم...





یهو با کشیده شدن دستم





از زمین کنده شدم





کسی منو دنبال خودش به پشت جایگاه برد





بخاطر تاریکی اون قسمت راحت نمیتونستم چهرشو ببینم





اخم کردم_نمیخوای دست ازین مسخره بازیات برداری مصطفی؟چرا هی..





با صدای گرفته آرین ساکت شدم_انگاری خیلی همدیگرو دوست دارید؟؟





این اینجا چیکار میکرد؟اصلا ازکجا من و نیلا

رو تشخیص داد...





انگار ذهنم خوند و جواب داد_قبل از تو با نیلا حرف زدم..





سعی میکردم آروم باشم..ولی این دل بی قرارم نزدیک بود از دهنم بزنه بیرون حسمو رو رسوا کنه_خب؟؟





آرین_چرا اینکارو کردی؟





بلند خندیدم

خنده ای که از صدتا گریه غم انگیز تر بود

_من ؟؟توخودت چرا منو ول کردی؟چرا بی خبر رفتی؟نگفتی نیلو غم مرگ منو چجوری تحمل میکنه؟؟نگفتی میشکنه؟؟

نگفتی با چه رویی برگردم پیشش؟؟





آرین_مجبور بودم باید ماموریت انجام میدادم

کارم..





داد زدم_همش کارم‌؛کارم





با انگشت اشاره به روی سینه اش زدم_ببین آرین خان.الان دیگه من و تو ازدواج کردیم..

البته توخیلی وقته ازدواج کردی

من احمق نفهمیدم اینو

باید همون موقع که خانوادت بخاطر کارت فروختی میفهمیدم تو توی زندگیت فقط یه شریک داری اونم با کارت..

دیگه هیچکس توی زندگیت نمیتونی راه بدی





پس بهتره همه چیز فراموش کنی..





آرین_لعنتی من دوستت دارم





اخم کردم_باشه من طلاق میگیرم

ولی تو بخاطر من از کارت استعفا میدی؟؟





ساکت شد

منتظر زل زدم بهش..

سکوتش طولانی شد

پوزخندی زدم و چند قدم عقب رفتم_دیگه بهتره سمت من نیای..چون اصلا دلم نمیخواد ببینمت...





سریع به سمت جایگاه عروس رفتم





مصطفی با چشمای ریز شده نگاهم میکرد

نفس عمیقی کشیدم و سرجام نشستم

خبری از نیلا و مرتضی نبود..

عصبی پاهام تکون دادم

از عصبانیت زیاد درمرز انفجار بودم

تند تند مشغول شکستن قلنج انگشتام بودم که دستم داغ شد





متعجب نگاهی به دستم انداختم

که توی دستی مردونه گم شده بود





نگاهم بالا اومد و توی چشمای آروم مصطفی خشک شد

romangram.com | @romangram_com