#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_324
با چشم به مصطفی که دقیقا کنارمن ایستاده بود اشاره کرد_تنهایی..
کمی از مصطفی فاصله گرفتم_بگو بابا با این سر و صدا هیچی نمیشنوه...
آب دهنش قورت داد_من همه چیز رو به مرتضی گفتم دیگه لازمنیس بخاطر من خودت درگیر کنی
با صدای بلندی داد زدم_چی؟؟
لبخند زد_مرتضی با زندگی قدیممون مشکلی نداشت..
متعجب گفتم_وواقعا؟؟ازینکه بهش دروغ گفتیم و..
بین حرفم پرید_با هیچی...گفت مهم آیندمونه و گذشته ها گذشته...
لبخندی زدم_آفرین به شوهر خوواهر..
چشمکی زد_دیگه لازم نیس با مصطفی سر سفره عقد بشینی..
قلبم هری ریخت..
واقعا دیگه لازم نبود..
میتونستم با کسی ازدواج کنم که دوستش دارم
با چشم دنبال مصطفی میگشتمکه سنگینی نگاهی توجهمو جلب کرد با دیدن آرین و مهبد بدنم یخ کرد...
نیلا_آرین هم اومده..
_دخترا بیاید بریم بشینید عاقد رسید..منتظر شماس..
نگاهی به چهره خوشحال نرگس جون انداختم
که دستم کشید_بدو دیگه...
مارو به سمت جایگاه برد
چهارتا صندلی کنارهم گذاشته شده بود
و دو طرفش مرتضی و مصطفی بودند من و
نیلا وسط نشستیم
نگاهم هنوز روی آرین بود که با نگاه غمگینی زل زده بود به ما...
نیلا سقلمه ای بهم زد_عاقد میخواد اول از شما شروع کنه نمیخوای چیزی بگی؟؟
خشکم زده بود
نگاه سردم روی چهره مصطفی ثابت شد...
دستش روی دست مشت شدمگذاشت آروم فشرد
نمیدونم چقد توی فکر بودم که
با صدای عاقد به خودم اومدم_آیا وکیلم؟؟
میتونستم همین الان بزنم زیر همه چی و
ولی حسی بهممیگفت میتونی با مصطفی زندگی جدیدی داشته باشی
هرچند عشقی این وسط نبود ولی...
_برای بار آخر میپرسم آیا وکیلم؟؟
آب دهنم قورت دادم
نیلا آروم زمزمه کرد_نمیخوای مخالفتت بگی خودمبگم؟؟
نیم خیز شد که سریع دستش گرفتم آروپ لب زدم _به امید زندگی بهتر ... و
با صدای بلندی گفتم_ بله...
صدای کل کشیدن و دست زدن بلند شد
نرگس جون سریع به سمتماومد_بهت تبریک میگم عروس گلمانشالله خوشبخت بشی...
نیلابا حرص نگاهش ازمگرفت
مرتضی با لبخند سری برام تکون داد
دوباره نگاهم روی مصطفی لغزید که با نگاه خاصی زل زده بود بهم...
یعنی میشد عشقی رو اینجوری آغاز کرد؟؟!
با صدای آروم مصطفی کنار گوشم تنم لرزید_خوبی؟؟
سرم عقب کشیدم و من من کنان_آره
romangram.com | @romangram_com