#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_323






پف لباسم انقد زیاد بود که احساس میکردم رو هوا راه میرم

شنلم روی سرم مرتب کردم

به محض خروجم از آرایشگاه نگاه مرتضی و مصطفی به سمتم چرخید





هاج و واج نگاهشون میکردم

که مرتضی سر به زیر به سمتم اومد

و دسته گلی به سمتم گرفت_بفرمایید خانومم





لب گزیدم و نگاه متعجبم به نیلا دوختم که با لبخند گشادی نگام میکرد و چشمکی زد





سری تکون دادم_من نیلو هستم اقا مرتضی..





تکونی خورد

سریع به سمت نیلا رفت

از کاراش خندم گرفته بود





با صدای مصطفی کنار گوشم جا خوردم_خوشکل شدیا..

البته صورتت ندیدم از بس اون شنل وامونده رو کشیدی پایین





نیلا رو دیدم قضاوت کردم





پوزخندی زدم_باشه





مصطفی که انتظار سردی من نداشت

تای ابروش بالا رفت...

توی یه ثانیه ابروهای بالا رفتش درهم گره خورد جاش رو به اخم داد_گوشت تلخ





به سمت ماشینش رفت





بی توجه بهش همونجا ایستاده بودم

که نیلا داد زد_یالا عاقد منتظره...





آهی کشیدم_کاش میشد فرار کنم...

ولی دیگه دیر شده بود

شاید مصطفی میتونست اون مردی باشه که کل زندگی باقی مونده ام رو با اطمینان رو بهش تکیه کنم..

ولی این آدمی که من شناخته بودم؟؟!

بعید بود بعید.....





توی ماشین نشستم

و پشت سر ماشین نیلا اینا به راه افتادیم..





دلم‌نمیخواست با مصطفی هم‌کلام بشم..

نمیدونم چم شده بود..

ولی دوتا حس متفاوت درونم درحال جنگ بودن





حس نفرت و حس دوست داشتن...

یعنی میشد این مرد رو دوست داشت؟!





به محض پیاده شدنم جلوی باغ نیلا هراسون به سمتم اومد_میگم نیلو؟؟





به سمتش چرخیدم‌

منتظر حرفش بودم

که نگاهی به مصطفی انداخت

سرم به سمت مصطفی چرخوندم که با نگاه خیره اش روی نیلا برخورد کردم





نیلا لب گزید_بعدا بهت میگم..





سری تکون دادم

و باهمراه شدن مرتضی باهامون هرچهارنفر وارد باغ شدیم

صدای سوت و دست و کل زدن به اوج خودش رسیده بود

ناخودآگاه لبخندی روی لبم‌نشست

_خوشحالم که خوشبخت شدی خواهری





نیلا آهی کشید_امیدوارم توام خوشبخت بشی...





دستش توی دستم گرفتم فشردم





مستقیم به سمت سالن عقد رفتیم





نیلا رو پاش بند نبود و مرتضی با نگاهی عجیب به من چشم دوخته بود





آروم درگوشم زمزمه کرد_نیلو باید باهات حرف بزنم





_خب بگو..





romangram.com | @romangram_com