#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_322
مرتضی _چی شده داداش مگه تاحالا دوقلو ندیدی؟؟
آرین سریع خودش رو جمع و جور کرد_دیدم اما من خب با نیلا..
مصطفی سریع بین حرفش پرید_بیخیال آرین جان
آرین آهی کشید و ساکت شد و آروم زل زد به نیلا..
حتما فکر میکرد نیلا کسی که عاشقش بوده و حالا قراره یا مرتضی ازدواج کنه..
سنگینی نگاهم حس کرد
و نگاه مظلومش توی چشمام دوخت...
حس خوبی داشتم
اینکه میتونستم اون دروغ بزرگش رو با دروغ خودم انتقام بگیرم...
ولی دلم نهیب میزد این بی رحمیه تو زمانی عاشقش بودی..
همگی توی سکوت زل زده بودیم بهم که نرگس جون سکوت شکست_آرین جان آخرهفته مراسم ازدواج نیلا جان و مرتضی ست
حتما تشریف بیاریا..از طرف من اون دوستت روهم دعوت کن خیلی پسر گلی بود..
آرین آروم لب زد_چشم
من دیگه رفع زحمت میکنم
آخرین نگاهش به نیلا انداخت _امیدوارم خوشبخت بشی..
نیلا با حرص نگاهش ازش گرفت_ممنون..
بدون توجه به من از خونه خارج شد
روی مبل ولو شدم_نمیدونم چرا با رفتن آرین هیچ حسی نداشتم..
الان باید از غصه غمبرک میزدم
یا مثل ابر بهار اشک میریختم
ولی بی صدا فقط به گل های قالی زل زده بودم
*
آخرهفته خیلی زودتراز اونی که فکرش میکردم رسید
نیلا توی لباس عروس مثل یه پرنسس میدرخشید...
نرگس جون وقتی خبر ازدواج من و مصطفی رو شنید روی پاش بند نبود
همش تکرار میکرد_پسرام به ارزوشون رسیدن
..همیشه دلشون میخواست هردوشون با دوتاخواهردوقلو شبیه به هم ازدواج کنن و حالا خدا قسمتشون کرده..
نگاهس به خودم توی آیینه انداختم
موهام کاملا بالای سرم جمع شده بود و آرایش خیلی ساده ای روی صورتم داشتم
نیلا_نیلو هنوز هم نمیخوای ازین کارت دست برداری؟؟
چپ چپ نگاهش کردم_بیخیال نیلا من به این ازدواج راضیم
غرید_فکر میکنی خرم نمیفهمم بخاطر من داری اینکارو میکنی؟؟
کمی فکر کردم_بخاطر تونیست نیلا..ته دلم احساس میکنم علاقه ای به مصطفی دارم..شاید بعد ازدواج به عشق تبدیل شد
با صدای آرایشگر به بحثمون خاتمه دادیم
_عروس خانوما آقایون دادماد دم در منتظرن..
نیلا یا لبخند جوابش داد_ممنون..
ارایشگر_خیلی برام جالب بود دوتا عرووس دوقلو و دوتا داماد دوقلو..تو یه شب باهم ازدواج کنن وایی خیلی رویاییه مگه نه؟؟
پوزخند زدم_آره خیلی
با ذوق بهمون چشم دوخت_کاش لباساتون هم مثل هم بود
ریز خندید_اونوقت دامادتون شمارو ازهم تشخیص نمیداد..چی میشد شبه حجلتون
شمام تا آخرین حد گرد شد _واا زشته خانوم از شما بعیده..!
سریع خندش جمع کرد_بله ببخشید..بفرمایید ..
اول نیلا به سمت در رفت پشت سرش به راه افتادم
romangram.com | @romangram_com