#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_319
مصطفی_عشق چی؟؟
سریع به خودم اومدم _ها؟هیچی..
دو قدم بلند ازش جلو زدم کنار لباس عروس زیبایی ایستادم...
لباسش به تنهایی وسط مغازه گذاشته شده بود و نور های زیادی روش میتابید و تمام مروارید ها و سنگ دوزی هاش زیر نور میدرخشید
بددن توجه به مصطفی با ذوق دستامبهمکوبیدم_این خیلی قشنگه..
دهن باز کردم تا نیلا صدا بزنم که دستی روی دهنمنشست_هیس بابا داد نزن
چشمام گرد شد
مصطفی چشمکی زد_خب اونا دارن لباس پروو میکنن توام اینو بپوش به توکه بیاد به نیلاهم میاد دیگه..
دستش از روی دهنم برداشتم_اما من که...
اخمکرد_برو ناز نکن تورو کسی نمیگیره آرزو به دلت میمونه لباس عروس بپوشیا ازین فرصت استفاده کن...
با حرفش غم بزرگی توی دلم نشست
بی صدا سر تکون دادم
که مصطفی فروشنده رو صدا زد_این لباس برای پروو میارید؟!
فروشنده با لبخند سری تکون داد ازمون دور شد ..
مصطفی به پرده ای اشاره کرد_فکر کنمباید بری پشت اون پرده واس تعویض لباس..
به عقب چرخیدم _باشه...
مصطفی_منم بیام ببینمت؟؟
انقد مظلوم این حرف زد که دلم سوخت ولی با بی رحمی تمام_معلومه که نه..
نیلا رو صدا بزن بیاد..
اخم کرد_باشه نمیام..
انگاری میخوام بخورمش
پوزخند زدم_یه ذره از داداشت یادبگیر..
تای ابروش بالا برد_اون زیادی یاد داره
وگرنه منم به سهم خودم چیزایی بلدم..
و چشمکی زد_میخوای نشونت بدم؟
چشم ازش گرفتم_ایش..پسره پررو
به سمت پرده رفتم
که یهو با دیدن نیلا
پشت پرده چشمامگرد شد_تو کی اومدی؟؟
خندید و چرخی زد_این لباسه چطوره؟؟!
با دیدن لباس پفی عروسکی خیلی خوشکلی توی تنش محکم دست زدم_عالیه عالیه ولی...
رنگش چرا اینجوریه؟؟
این لباس بیشتر به درد نامزدی میخوره نه عروسی!!
نیلا بغ کرد شونه هاش آویزون شد_آخه خیلی خوشکله
فروشنده پرده کنار زد و لباسی به سمتمگرفت_بفرمایید اینم لباستون...
با لبخند لباس ازش گر فتم_ممنونم..
_بیا نیلا اینو بپوش..
اخم کرد_من حال ندارم تو بپوش من ببینم
کلافه نفسمبیرون دادم_کوآلا
خندید_بپوش ببینمچه شکلی میشی..
با ذوق لباسم از تنمکندم و مشغول پوشیدن لباس عروس شدم
بعد از اتمام کارم
به سمت نیلا چرخیدم _چطوره؟؟
دهننیمه بازش بست_عالی نیلو...
چشمکی زدم_پس همینو بردار..
آهی کشید_دلممیخواست دوتا مثل همبخریم...
romangram.com | @romangram_com