#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_318
بعد ناهار آشپزخونه رو مرتب کردیم
پسرا توی سالن پذیرایی نشسته بودند و درمورد زمان و مکان و تدارکات عروسی بحث میکردند
نیلا_بعدظهر میخوایم بریم واس خرید لباس عروس..
چشمام از خوشحالی برق زد_واقعا؟؟
چشمکی زد_آره..حالا که دیگه قرارنیست پنهون کاری کنیم توام با ما میای..
اخم کمرنگی روی پیشونیمنشست_بیخیال دیگه سرخر میخوای چیکار؟؟
نیشگونی از بازومگرفت_تو نباشی منم نمیرما...
با صدای مصطفی دوتایی به سمتش برگشتیمکه..
*
*
*
*
*
مصطفی_ماهممیایم..
اروم لب زدم_کجا؟؟
عقب گرد کرد_خرید لباس عروس..
از آشپزخونه خارج شد
من و نیلا به همنگاهی انداختیم_خدا میدونه چی تو فکرشه..
نیلا_کم کم دارم فکر میکنممصطفی یه تخته اش کمه..
آب دهنمقورت دادم_خدا بخیر کنه..
توی ماشین نشسته بودیم
مرتضی از آیینه به نیلا نگاه کرد_کجا بریم؟؟!
نیلا_نمیدونم..من جایی نمیشناسم زیاد...
مصطفی _برو خیابان....
مرتضی سری تکون داد بعد از نیمساعت جلوی یه مزون لباس عروس ایستاد
از ماشین پیاده شدیم و با دیدن لباس های سفید پشت ویترین لبخند روی لبمنشست_نمیدونم چقد خوشحالم که تورو توی لباس عروس میبینم...
نیلا دستم گرفت_بیا عین مامانا حرف میزنه واسم..
خندیدم دنبالش کشیدم شدم
داخل مغازه پر از لباس های جور واجور بود_واااو اینجا خیلی خفنه...
یادم باشه پولدار شدم یه مزون لباس عروس بزنم..خودش یه عشقه
نیلا خندید_انشالله توخوابت ببینی
مرتضی_نیلا بیا اینو ببین
نیلا با خنده ازم جدا شد
که مصطفی فرصت غنیمت شمرد سریع اومد به سمتم_بیا بریم بگردیم..
متعجب گفتم_کجا؟؟
با چشم به لباسا اشاره کرد_بین لباسا دیگه
تا این دوتاهم انتخاب کنن
سرم به نشانه موافقت تکون دادم
جلوتر به راه افتادم
مطمئن بودم چشمام از خوشحالی برق میزنن
آرزوی هردختری که توی زندگیش لباس عروس بپوشه اونم شبی که قراره به عشقش...
با یاد آوری آرین اخمی روی پیشونیمنشست_عشق...هه
romangram.com | @romangram_com