#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_310






تازه فهمیدم که تمام بدنم زیر بدن مصطفی دفن شده و دستاش کنار صورتم نشسته بود





با حس گرمی نفساش از فکر موقعیت بیرون اومدم





سرش هر لحظه نزدیک ترمیشد و نگاهش فقط روی لبام بود





که جیغ کشیدم_داری چیکار میکنی؟؟





سریع سرش عقب برد و

بلند شد کنارم روی زمین نشست





خودم عقب کشیدم رو به روش نشستم

و چشماش بست و دستی بین موهاش کشید_برو گوشیمو بیار..





اخم‌کردم و گوشیو به سمتش گرفتم_بیا گوشی ندیده





چنان چشم غره ای بهم رفت که نزدیک بود خودم خیس کنم





گوشی از دستم قاپید_توش فضولی که نکردی؟





چپ چپ نگاش کردم_نه مگه فضولم؟





زیرلب غرید و با طعنه گفت_اصلا





مرتضی شتاب زده از خونه بیرون زد و با دیدن من و مصطفی که رو به روی هم‌نشسته بودیم نفسش آروم بیرون داد





شانس آورده بودم دو دقیقه زودترمیومد و منو و مصطفی و رو توی اون حالت میدید

بدبخت میشیدم....





یهو مصطفی وحشی شد و چنگ زد و مچ دستم گرفت و سمت خودش کشید...

که مرتضی عصبی و اروم اسمش رو صدا زد





با حرص دستم ول کرد از روی زمین بلند شد و به سمت واحدشون رفت





مرتضی سر به زیر کنارم نشست_خوبی؟؟





متعجب از رفتار ضد و نقیض مصطفی لب زدم_آره





از روی زمین بلند شدم

مرتضی_باشه...

فردا ساعت ۷ میام دنبالت..شب بخیر





سری تکون دادم_شب خوش





و در پشت سرم بستم

_خداهرچی دیونه هست رو یه جا شفا بده





نیلا خندون به در اتاق تکیه داده بود_خوب تو بغل پسر مردم حال میکردیا!!

تازه داشت به جای خوبش میرسید..





خودم روی مبل انداختم

که صدای قژ قژش دراومد

بی دلیل عصبی بودم و غریدم_من شام نمیخورم شب بخیر

نیلا دیگه هیچی نگفت





**

صبح با صدای آهنگ گوشی بزور لای چشمام باز کردم





نیلا کنارم روی زمین نشسته بود و توی پلاستیک های جلوی پاش دنبال چیزی میگشت





_نرفتی آزمایش مگه؟؟





لباسی از داخل پلاستیک بیرون کشید_رفتم

تازه با مرتضی خرید هم رفتیم...





روی مبل نشستم_چقد زود..





لباس به سمتم گرفت_اینو واس تو گرفتم





نگاهی به لباس شب بلند و مشکی ساده انداختم_واس چی؟؟





romangram.com | @romangram_com