#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_308
و جعبه انگشتری به سمتم گرفت و درش باز کرد
با دیدن حلقه ظریف و تک نگین وسط جعبه دهنم باز موند...
لبخندی به وسعت تمام صورتم روی لبام نقش بست
با سنگینی نگاهی سرم بلند کردم که با دیدن یه جفت چشم مشکی براق
که با لبخند زل زده بود بهم خجالت زده سرم پایین انداختم
مرتضی خنده مردونه ای کرد_نمردم دیدم توام خجالت کشیدی..
سرم بلند کردم و با پررویی تمام _گفتم یه ذره ادای خانومای با شخصیت دربیارم..
چشمای مرتضی برق خاصی داشت
اولین بار بود میتونستم نگاهم توی چشماش بدوزم بدون اینکه نگاهش ازم بدزده
با صدای سرفه کسی سریع خودم جمع و جور کردم
مصطفی_شرمنده ام مزاحم اوقات عاشقانتون میشم
فقط گوشی موبایلم روی میز جا گذاشتم
زیر لب غریدم_خرمگس..الان موقعدجا گذاشتن چیزی بود اخه اه اه
مصطفی چشماش ریز کرد_چیزی گفتین؟؟
_آ ..ااالان میارمش..
سریع داخل خونه برگشتم
به سمت پذیرایی رفتم
ولی خبری از گوشی نبود
اطراف میز و مبلا رو گشتم که صدای نیلو توجهم جلب کرد_پیس پیس
به سمت صدا چرخیدم
نیلو پشت مبل نشسته بود و گوشی روی هوا تکون داد_دنبال این میگردی؟؟
سریع کنارش زانو زدم و اروم گفتم_بده گوشی رو
ابروهاش بالا برد_نوچ
متعجب گفتم_چرا؟؟
خندید_تو گوشیش چیزای جالبی داره جون نیلو بذار ببینمشون بعد ببرش
چشم غره ای بهش رفتم
_زشته نیلو
که صفحه گوشی به سمتم گرفت و با دیدن عکس....
با دیدن عکس لخت مصطفی و مرتضی
که دوتایی خیس آب بودن
لبخند پهنی رو لبم نشست_جوون چقد سسکی...
چشم غره ای بهم رفت_حیا کن..
خندیدم_منو میگی شوهرمه اشکال نداره توچی؟؟
لبخندی زد_منم شوهر خواهرم از هفت پشت محرمه...
چشمکی زد_حالا برو مصطفی رو بپیچون بیا اینارو ببینیم
سری تکون دادم سریع به سمت در رفتم...
نیلو*
تند تند توی گالری مصطفی مشغول گشت و گذار بودم که با دیدن عکس دختری توی بغل مصطفی خشکم زد
کامل دستاش دور کمر دختر حلقه کرده بود
و با خنده زل زده بودن به دور بین
سریع عکس رد کردم که دوباره عکس اون دختر دیدم
اینبار لب تو لب بودن...
دستام شروع کرد به لرزیدن..
عکس بعدی مصطفی تنها بود با لباس سربازی و ...
با دیدن چهره آشنای آرین .چشمام گرد شد...
آره خودش بود
آرین بود
romangram.com | @romangram_com