#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_291
بدون اینکه سرش بلند کنه سر تکون داد_بله..اومدم بگم اگه از کارتون راضی هستین برای استخدام برید پیش مصطفی..
بی حرف نگاهش دنبال میکردم که هرجا مینشست جز روی لباسا
بدبخت حتی از لباس زیر هم خجالت میکشید؟؟!
با فکر شیطانی که به ذهنم اومدلبخند خبیثی زدم و...
یهو با ذوق جیغ کشیدم_وااای این لباس زیر چقد خوشکله ..همیشه دلم میخواست
یکی ازینا داشته باشم
مرتضی بهت زده نگاهش از من گرفت و لباس زیر دوخت و لب گزید
_من دیگه برم
با دیدن چهره اش لبخندم پررنگ ترشد_کجا؟؟
مکث کرد
_وااای اینو بپوشم ببینم بهم میاد..
دستم به دکمه مانتوم بند کردم که مرتضی لرزش خفیفی کرد و سریع عقب گرد کرد_من رفتم خداحافظ
لبخند پت و پهنی که روی صورتم نقش گرفته بود یه هیچ عنوان پاک شدنی نبود
با چشم رفتن مرتضی رو نگاه میکردم
_هی منو دیونه رفتارت کن..
نگاهی به لباس خوای توی دستم انداختم
تازه متوجه باز بودن لباس شدم
یه لباس خواب توری فوق العاده نازک و سسکی...به رنگ قرمز
جنس خیلی نرم و لطیفی داشت
خودم توی لباس تصور کردم که با دلبری به سمت مرتضی که روی تخت نشسته بود میره و...
با صدای داد کسی ترسیده برگشتم_خانوم؟؟
مصطفی با اخم زل زده بود به من و نگاهش پایین اومد با دیدن لباس توی دستم تای ابروش بالا رفت
که سریع لباس پشت سرم قایم کردم_داشتم..لباسا رو مرتب میکردم..
قدم بلندی برداشت و رو به روی من ایستاد_احیانا مرتب کردن لباسا ربطی به قیافه سرخ شده مرتضی نداشت که...
خندید مصنوعی کردم_اوه نه اصلا!!
چشماش ریز کرد و غرید_یه بار دیگه برادر من بخاطر خجالتی بودنش دست بندازی ..ناجور حالتو میگیرم..
هاج و واج نگاهش کردم که داد زد_فهمیدی؟؟
ترسیده سرم تکون دادم_آره بابا چرا داد میزنی حالا..
ولوم صداش به رخ ادم میکشه
با غیض نگاهش ازم گرفت_بیا فرم استخدامپر کن تا از استخدامت منصرف نشدم
عقب گرد کرد
که با دو پشت سرش به راه افتادم
ناخودآگاه دوباره نگاهم به سمت مرتضی رفت
که با دیدن من سرش پایین انداخت...
تمام حواسم پیش مرتضی بود که محکم خوردم به..
ستون وسط فروشگاه
از درد نمیتونستمچشمام باز کنم
صدای خنده ریز بقیه بلند شد
لب گزیدم که صدای آروم و دلنشین مرتضی توی گوشم پیچید_حالتون خوبه؟؟
سعی میکردم گریم نگیره آروم سر تکون دادم_آره..
romangram.com | @romangram_com