#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_290
هاج و واج ایستاده بودم_
پسره نچسب ..مزخرف
نگاهم ناخودآگاه به سمت مرتضی رفت که سر به زیر روی صندلی پشت میز نشسته بود و چیزایی رو مینوشت
_قربونت برم که هرچی نجابت تو داداشت نیس تو یه جا داری..
روی صندلی نشستم و زل زدم به کارای مرتضی که با ورود مردی فوق العاده خوشتیپ تای ابروم بالا رفت
پشت سرش زنی زیبا و شیک پوش وارد شد و لبخندی بهش زد
انگار مرد سنگینی نگاهم حس کرد که یهو سرش به سمت من کج کرد
مکثی کرد و چیزی به زن گفت
که باعث شد زن هم نگاهش به سمت من کشیده بشه و
هردو به سمت من اومدن
متعجب زل زده بودم بهشون که زنه لبخند زد_میشه بهترین لباس خواب هاتون ببینیم
مثل مجسمه خشکم زده بود که با صدای داد مصطفیکه گفت _منتظر چی هستی؟؟
به خودم اومدم_بله بله..
تند به سمت قفسه ها رفتم و هرچی دم دستم میرسید برداشتم و روی میز جلوی دست زنه گذاشتم
مرد با نگاه حریصی زل زده بود به لباسا و از بین لباس خواب ها لباس مشکی فوق العاده لختی و کوتاهی بیرون کشید _مشکی خیلی بهت میاد
زن لبخندی زد _میرم بپوشم
به اتاق پروو رفت
مغازه پراز مرد و زن های جوان بود
این دوتا به چه امیدی میخواستن لباس خواب پرو کنن
درسته قسمت فروش لباس زیر با شیشه های نادید احاطه شده بود
و از بیرون دید زیادی نداشت
ولی بازم مصطفی که اینجا بود...
بعد ازچند دقیقه زن اول سرش از اتاق بیرون آورد _عزیزم چطوره؟؟
کامل با لباس خواب از اتاق بیرون اومد
من بجای اون از خجالت نزدیک بود بمیرم
مصطفی به سمت دیگه ای چرخید و پشتش به ما کرد
مرد لبخندی زد با خوشحالی زن تشویق میکرد_عالیه چندتا رنگ دیگه هم بردار
آروم گفت_دوست دارم امشب همشو واسم بپوشی
و خندید و چشمکی زد
زن لب گزید و به اتاق برگشت
تمام بدنم گر گرفته بود
خدایا توبه..
همیشه از این جنگولک بازی های زنو شوهری متنفر بودم اونم جلو چشم دیگران
زن و مرد بعد از خرید از فروشگاه بیرون رفتن
ولی من همچنان با لپای گل انداخته
همونجا ایستاده بودم
نفسم کلافه بیرون دادم_خاک برسرا...همین کارا میکنید جوانای مردم میل به ازدواج ندارن دیگه تف تف
توی فکر اون دوتا زن و مرد بودم
با صدای مصطفی از جاپریدم_سلاا..ام
نگاهی بهش انداختم_مرتضی؟؟!
romangram.com | @romangram_com