#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_292






مردونه خندید_حالا چرا چشماتون باز نمیکنید؟؟





لای چشمم باز کردم که سرش پایین انداخت





خود درگیری داشتا ..یه ساعته زل زده به من حالا سرش میندازه پایین





مصطفی مثل شیری که تو کمین آهو زل زده بود به ما و با عصبانیت گفت_خانوم سر به هوا اگه سرتون اومد سرجاش تشریف بیارید برای پر کردن فرم..





تای ابروم بالا بردم

این به من گفت سر به هوا ؟؟





پسره یخچال





چشم غره ای بهش رفتم





لبخند دلنشینی تحویل مرتضی دادم_مرسی ..حالم خوبه..





مرتضی سری تکون داد_خواهش میکنم





و به سمت میزش رفت





اخم کرد و رو به روی مصطفی نشستم





که پوزخند زد_خنده اش واس دیگران و اخماش برای ما





خودم به نشنیدن زدم_چیزی گفتین؟؟





برگه رو به سمتم گرفت_نه..





نگاهی سرسری به سوالات برگه داخل دستم انداختم





و شروع کردم به پر کردن فرم از شیرمرغ تا جون آدمیزاد سوال کرده بود توی برگه اش





با رسیدن به کلمه تک فرزند/چندفرزند

مکث کردم





خطی روی کلمه چندفرزندی کشیدم

تا اخرعمرمون هم من و نیلو یکی بودیم و هیچوقت ما نمیشدیم

پس تک فرزندی واژه کاربردی تری بود





_تموم شد؟؟





جاخوردم_چی؟؟





با چشم به کاغذ اشاره کرد_دوساعته زل زدی به کاغذ





برگه سمتش گرفتم_اره تموم شد





نگاهی گذاره به برگه انداخت_حقوق پیشنهادیت؟





شونه هام بالا انداختم_هرچی به بقیه میدید من مشکلی ندارم..

سری تکون داد_میتونی بری..





از روی صندلی بلند شدم

به سمت قسمت خودم رفتم

و پشت میز نشستم و دست به سینه زل زدم به اشخاص مختلفی که در رفت و امد بودن





یهو با دیدن چهره آشنایی چشمام از تعجب گرد شد

_این دوتا اینجا چیکار میکنن!!





سریع پشت میز قایم شدم و یواشکی چشم دوختم به عرفان و احسان

که ریلکس وارد مغازه شدن بعد از احوال پرسی گرم و صمیمی با مصطفی به سمت قسمت مردونه رفتن





یعنی مصطفی و مرتضی این دوتا رو میشناختن؟!

نکنه اینام قاچاقچی بودن !





عرفان درحال صحبت کردن با مردی بود





احسان هم چهار چشمی اطراف رو دید میزد

اینا خیلی مشکوک بودن



romangram.com | @romangram_com