#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_249


و صورتم ناخوداگاه جمع شد





مرتضی نگاهی ریلکس به من انداخت

و دوباره مشغول خوردن شد





نرگس جون بشقابی پر از چشم و چال گوسفند جلوی دستم گذاشت_بخور مادر





نگاهم به پاچه و سیرابی داخل بشقاب بود.خدا میدونست چقد از کله پاچه متنفر بودم

خو چه معنی میده چشم و چال و دست و پای گوسفند بخوری...

از بچگی دلم واس گوسفند بدبخت میسوخت

و دلم نمیومد اجزای بدنش بخورم

البته گوشت میخوردما ولی ازینکه چشم و زبون و سیرابیش بخورم بدم میومد





با صدای نرگس جون به خودم اومدم _هان؟؟





نرگس جون_بخور دیگه





لبخندی خجلی زدم





که مرتضی پوزخند زد_نکنه میترسی





تیکه از چشم بود یا زبون گوسفند توی دهنش گذاشت و هوف کشید





حالم داشت بهم میخورد





سریع از پشت میز بلند شدم و از خونه بیرون دویدم

و خودم توی خونه خودمون انداختم





که نیلا با دیدن رنگ پریده من زد زیر خنده_معلومه کله پاچه بهت چسبید





روی مبل ولو شدم_وای نگو...حالم بد

خندید الان نرگس جون میاد دنبالت





یهو بلند شدم و دستشو کشیدم مجبور کردم بایسته _پاشوجای من برو ..

الان برمیگرده گیر میده به من ..





بزور از خونه بیرونش انداختم و در بست

و پشت در ایستادم و با یادآوری کله پاچه ها دوباره لرزی به تنم نشست





نیلا*

سری از روی تاسف تکون دادم





خندم گرفته بود

از بچگی نیلو از کله پاچه متنفر بود

یعنی ترسی که از کله پاچه داشت از معلما میداشت الان دکتر و مهندس بود





دستم روی دستگیره در نرفته بود که در یهو باز شد و مرتضی جلوی در ایستاد_گفتم مردی!





متعجب گفتم_هان؟؟





پوزخندی زد_اونجوری که تو فراری شدی ..

هر لحظه ممکن بود کله پا بشی و یه جاییت فلج بشه





دستم روی قفسه سینه اش گذاشتم و هلش دادم

انتظار داشتم الان بخاطر تماس دستم با بدنش

عکس العمل نشون بده ولی...





ولی ریلکس ایستاد و زل زد به من

از رفتارش تعجب کرده بودم و همینجور هاج و واج مونده بودم که صدای نرگس جون بلند شد

_پسرم رفتی دنبال نیلو؟؟





مرتضی بدون اینکه نگاهش از من بگیره داد زد_همینجاس مادرجون

من میرم سر کار

و منو کنار زد و از خونه بیرون رفت





به جای خالیش نگاه کردم_پسره خل و چل معلوم نبود با خودش چند چند یه بار از ترس و تعصب میخواد سکته کنه

یه بار انقد خشک ...





بیخیال به سمت آشپزخونه رفتم و پشت میز نشستم_سلام نرگس جون





نرگس خندید_سلام عزیزم بخور از دهن افتاد...

قاشقی برداشتم

نرگس جون_چرا یه دفعه اونجوری از خونه بیرون زدی..

فکر کردم چیزیت شده





خنده تصنعی کردم_نه...چیز مهمی نبود...

romangram.com | @romangram_com