#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_223






نفسم راحت بیرون دادم

که احسان چنگی به بازوم زد_زود باش ..برو طبقه بالا تا باز کسی ندیدت.‌.‌

نمیتونیم هردوتون رو تو یه مکان مخفی کنیم





منو به سمت راه رو هل داد





اولین قدم روی پله گذاشتم که لرزی به تنم نشست

انگار قرار بود قتلی انجام بدم





دستم مشت کردم

تند تند پله ها رو بالا رفتم

بعد از گذشتن از طبقه دوم

جلوی پله ها ایستادم





سایه مردی روی دیوار افتاد





سریع خودم قایم کردم

با رفتن سایه

پاورچین پاورچین از پله ها بالا رفتم





مردی رو به روی در اتاقی ایستاده بود..

باید یه جوری حواسش پرت میکردم..





با شنیدن صدای پایی که به سمت من میومد

چشمام گرد شد





هیچ جایی واس قایم شدن نبود





میز کوچکی کنار راهرو بود

که سریع پشتش قایم شدم

به سختی خودم رو جمع کرده بودم

که دیده نشم..





فضای راه رو تقریبا تاریک بود





صدای پا نزدیک تر شد

بعد صدای زنی به گوشم خورد_همه چی مرتبه؟؟





صدای خشن و زمخت مرد بلند شد_بله خانوم..





صدای زن خیلی آشنا بود





زن_برو لباسم از اتاقم بیار





مرد_اما خانوم اقا گفتن از جلوی در ...





زن دادی زد_نشنیدی چی گفتم؟؟





مرد چشمس گفت به سمت اتاقی رفت

و زن وارد اتاق رو به رویی شد





راه رو خالی شده بود

بهترین موقعیت بود برای من





نفس عمیقی کشیدم

و سریع به سمت اخر راه رو رفتم

با دیدن در سفید لبخندی زدم

و دستگیره رو کشیدم





ولی در باز نشد

چندبار دستگیره رو تکون دادم





که با صدای مرد سرجام خشکم زد_اونجا چه غلطی میکنی؟؟

ضربان قلبم برای ثانیه ای متوقف شد





صدای پاش که هر لحظه بهم نزدیک تر میشد

ترسم بیشتر میکرد





هنوز پشت بهش ایستاده بودم

که گفت_کی هستی؟؟





چشمام بستم و نفس عمیقی کشیدم و به سمتش چرخیدم_سلام..دنبال دستشویی هستم





مرد چشماش ریز کرد_ورود به طبقه سوم برای مهمان ها ممنوعه ..



romangram.com | @romangram_com