#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_222
صدای جیر جیر صندلی بلند شد پشت سرش احسان دستش زیر پارچه کرد_بگیر عکسش توگوشی من هست..
گوشی ازش گرفتم
عکس یه فلش کوچک مشکی رنگ بود
گوشی بهش پس دادم_بازم کارم سخته..تو اتاق ب اون بزرگی پیدا کردم یه فلش ریز
مثل پیدا کردن سوزن توی انبار کاهه!!
عرفان_تو میتونی پیداش کنی...
سینان و رادمهر انقدر زرنگ نیستن که فلش جای سخت قایم کنن
و شعارشون اینه
همیشه جای که بیشتر تو چشمه بهتر جا واس قایم کردن...
نفسم بیرون دادم_باشه...
احسان_خوبه پس سعی کن مواظب همه چی باشی..یه ساعت توی جیبته
ببند به دستت
با روشن کردنش میتونی باهامون تماس بگیری
هر چهار نفرمون این ساعت داریم...
دستم توی جیب کت کردم و ساعت بیرون کشیدم_ حله
عرفان_نیلا بریم...
احسان_راستی اسمتون هم جی وان هست
نیلا خندید_این چه اسمیه دیگه؟؟
عرفان_بخاطر قیافه و نداشتن اطلاعاتی ازتون باید بگیم از خارج اومدین
پس سوتی ندین
نیلا_ولی ما فارسی به زور میفهمیم
چه برسه زبان خارجه
عرفان خندید_خوبه خودتونم میدونید زبون نفهم هستین
دستم از زیر پارچه دراودم و نیشگونی از پاش گرفتم
که صدای آخ احسان بلند شد_آی بابا من که چیزی نگفتم
عرفان گفت
گوشت تن منو کندی...که
نیلا_حقتونه..
عرفان_بریم پایین زیادی توماشین نشستیم
با صدای باز بسته شدن در ماشین معلوم بود رفتن
کمی توی ماشین نشستم
و بعد به آرومی از ماشین بیرون اومدم
باغ خیلی بزرگی بود
با استخر پر از آبی که دقیقا رو به روی ساختمان اصلی قرار داشت
چند نفر دورش جمع شده بودند و مشروب میخوردن
لباسم مرتب کردم
خیلی ریلکس به سمت در ورودی رفتم
مردی با دیدن من به سمتم اومد
مکث کردم و زل زدم بهش
ضربان قلبم اوج گرفته بود
آب دهنم به سختی قورت دادم
نگاه دقیقی بهم انداخت
ترس بدی توی دلم نشسته بود
که مرد عقب رفت
نفس راحتی کشیدم و وارد ساختمان شدم..
داخل خونه پر از آدم های جور وا جور بود
با دیدن اون همه جمعیت جلوی در خشکم زده بود...
که مردی به سمتم اومد_کارت دعوتتون بدین..
متعجب نگاهش کردم
_آ کارت دعوتم پیش...
یهو با صدای احسان ساکت شدم_همراه من هستن ..
مرد نگاهی به احسان انداخت
از ما دور شد
romangram.com | @romangram_com