#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_204


که از چشمای نیلو دور نموند

لپاش از خجالت قرمز شده بود...

اگه میتونست الان آب میشد میرفت زیر زمین





این اولین بوسه ای بود

که هردومون شاهدش بودیم و یکی لمسش میکرد و دیگری میدیدش





دستش روی سینه ستبر آرین قرار داد و کمی به عقب هلش داد...

_بهتره بریم ..مهمونات منتظر هستن

میخواست از این شرایط فرار کنه

و در عین حال نگاه نا محسوسی به من انداخت

که ابروهام بالا انداختم و لبام غنچه کردم





که دوباره لپاش قرمز شد

سرش پایین انداخت که...

که آرین دستش رو بی هوا کشید و از اتاق بیرون برد

ریز خندیدم

سوژه اذیت یه ماهم ردیف شد

در قفل کردم که کسی یهویی وارد اتاق نشه





سرخوش خودم روی تخت انداختم....

و چشمام بستم...





*نیلو*





بدنم از خجالت یخ کرده بود

هم از رفتار یهویی آرین جا خورده بودم

هم ازینکه جلوی نیلا منو بوسیده بود

مطمئنم نیلا این صحنه رو تا ۱۰ سال توی سر من میکوبید...





وارد آشپزخونه شدیم

که نگاه عرفان و احسان روی دستای قفل شدمون خشک شد





سریع دستم عقب کشیدم





که صدای پوزخند دوقلوها توی سرم پیچید





بی صدا پشت میز نشستم

آرین چند مدل غذا سفارش داده بود





کمی برنج برای خودم کشیدم...

و مشغول خوردن شدم..





با سنگینی نگاهی سرم بلند کردم

احسان با چشمای ریز شده زل زده بود به من

حتما داشت به این فکر میکرد که من نیلا هستم یا نیلو...





نگاهی به چهره احسان و عرفان انداختم

با اینکه دوقلو بودن ولی شباهت زیادی نداشتن

احسان صورت کشیده تری داشت و نسبت به عرفان لاغر تر دیده میشد





توی فکر بودم و دنبال تفاوت هاشون میگشتم که

با حرف یهویی احسان غذا توی گلوم پرید_میشه انقد زل نزنی به ما؟؟





پشت سر هم شروع به سرفه کردن

که آرین لیوان آبی جلوی صورتم گرفت...

یه نفس همش سر کشیدم





نفس عمیقی کشیدم رو به آرین گفتم_ممنون..نزدیک بود خفه بشما...





صدای زنگ گوشی آرین

بلند شد

آرین_مهبد...





تماس سریع وصل کرد

_جانم؟؟

....

_یعنی چی؟؟

...

_کدوم بیمارستان؟؟

....

_خیلی خب فهمیدم الان میایم...





چهرش نگران بود

منتظر زل زده بودیم بهش که لب زد

_یه دختر از بیرون شهر پیدا کردن با شکم پاره و بدن خونی..

میگن مشخصات شبیه یکی از دخترایی که توی محموله رادمهر بوده...





دوقلوها با عجله از پشت میز بلند شدن_باید سریع تر بریم بیمارستان پس‌...





و آرین رو به من کرد_شامت خوردی

romangram.com | @romangram_com