#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_203




عرفان_درسته یه پسر که بدل هم داشته باشه و راحت بتونه توی خونه بگرده

درصورتی که هیچکس به نبودنش شک نکنه چون امکانش نیس در عین حال تو دومکان باشه...

منظورم میفهمی که؟؟





تقه ای به در خورد

با شنیدن صدای آرین

سریع پشت در پریدم

نیلو هم به سمت تخت دوید

تا قایم بشه

که من زودتر قایم شدم روی زمین نشست





عرفان و احسان با دیدن ما که هل کرده بودیم بلند زدن زیر خنده

آرین_بچه ها؟؟





در اتاق باز کرد و وارد شد که خودم بیشتر به دیوار چسبوندم...





پسرا سریع به سمتش رفتن

نیلو همینطور هاج و واج روی زمین نشسته بود





آرین_اگه حرفاتون تموم شد بیاین شام حاضره...

عرفان خندید_شام حاضره یا حاضریه؟؟





احسان پشت به من ایستاد تا اگه آرین به سمت من چرخید دیده نشم

و عرفانم دستاش دور شونه آرین حلقه کرد_بریم داداش....





آرین لحظه اخر سرش سمت نیلو کج کرد_نیلو توام بیا شام...





و سه تایی بیرون رفتن





نفسم آسوده بیرون دادم





که نیلو گفت_از نقشه های این دوتا پسر دوقلو که برای ما کشیدن میترسم..

همونجا پشت در سر خوردم و روی زمین نشستم_یادته دوقلوها و سینان میخواستن مارو بفرستن خونه یه سرگرد به عنوان خدمتکار؟؟





نیلو زل زده بود ب زمین و اوهومی‌گفت

ادامه دادم_بعد قرار بود بریم خونه رادمهر؟؟





بازم سری تکون داد

که گفتم_ما ناخواسته همه کارایی که میخواستن رو انجام دادیم..





نیلو نگاهش از زمین گرفت به من دوخت





لب زدم_درست توهمون زمان

به یه سرگرد برخورد کردیم که هم خدمتکار میخواست

هم رادمهر رو میشناخت و پرونده اش زیر دستش بود و ماهم برای کمک بهش به خونه رادمهر رفتیم

بنظرت چندتا سرگرد با این شرایط وجود داره؟؟





نیلو متعجب گفت_نه؟؟؟!!





آهی کشیدم_آره...یعنی ما مجبوریم سرنوشتی که دوقلوها برامون رقم زدن رو ادامه بدیم تا ببینیم به کجا میرسه...





تقه ای به در خورد که ترسیده جا خوردم

و در باز شد

صدای آرین از پشت در به گوشم خورد_با کی حرف میزنی؟؟؟





قدمی برداشت وارد اتاق شد

که بی صدا بلند شدم و چسبیدم به دیوار





نیلو سریع به سمتش خیز برداشت و توی یک قدمیش ایستاد_هیچکس..با خودم حرف میزدم

آهی کشید _گاهی آدم انقد فشار روش هست که دلش میخواد با کسی حرف بزنه..

منم که کسی نداشتم مجبور....





یهو با خم شدن سر آرین و قرار گرفتن لباش روی لبای نیلو

چشمام گرد شد





نیلو به معنای واقعی خفه شده بود

از دستای افتاده و بی حرکتش معلوم بود





اونم از کار یهویی آرین جا خورده

لب گزیدم.. ریز خندیدم





مطمئن بودم نیلو بخاطر حضور من هیچی از این بوسه عاشقانه نمیفهمه...





آرین از نیلو جدا شد زمزمه کرد_من هیچوقت تنهات نمیذارم..





لبخند خبیث و گشادی روی لبام نشست

romangram.com | @romangram_com