#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_126


- اوهوم





نفسش رو فوت کرد بیرون:

- من می رم باهاش حرف بزنم

- لازم نیست راضی نمیشه





بی توجه از اتاق بیرون رفت و در رو کوبید





چند دقیقه خبری نبود تا اینکه صدای آرین اومد:

- گفتم نه..

کنجکاو بلند شدم و لای در رو باز کردم





صدای مهبد آروم بود:

- دیوونه شدی؟همین دیشب رادمهر گفت از نیلو خوشش اومده برای خدمتکاری بره خونه اش

می تونیم بفرستیمش خونه اش برای جاسوسی





بهت زده دستم رو روی

قلبم تند تند می زد گذاشتم

باز یه دردسر جدید





آرین گفت:

- نه خطرناکه...نیلو هم فقط یه دختر بچه ی لوسه..نمیتونیم به یه تازه وارد غریبه اعتماد کنیم





مهبد گفت:

- خره اصلا به توچه با خودش حرف میزنیم..





بلافاصله فرصت مخالفت به آرین نداد و داد زد:

- نیلو...





از اتاق بیرون رفتم و نگاهشون کردم:

- بله؟

سعی می کردم به روی خودم نیارم

که چی شنیدم





ولی استرس داشت خفه ام می کرد





اشاره به مبل کنارش کرد:

- بیا بشین

با پاهای لرزون سمتشون رفتم و نشستم





مهبد همه چیز رو دوباره برای من توضیح داد..

آب دهنم رو قورت دادم:

- نمیرم





مهبد سرش رو کج کرد:

- نترس ما مواظبتیم...

صورتم رو با نفرت جمع کردم:

- من ازون مردک هیز بدم میاد ...خونه اون هیچ امنیتی واس من نداره





مهبد اخم کرد:

- اونش با من...

- چجوری؟

شونه بالا انداخت:

- بهش می گم عاشقتم...تا کارش پیش ما گیره به تو دست نمیزنه..





تمام وقت هم نمیری

فقط دو روز در هفته در حدی که بتونی برامون اطلاعات بیاری





آرین عصبی گفت:

- من هنوز مخالفم... نمی تونیم به نیلو که هیچ آموزشی ندیده اعتماد کنیم

اینکار دیوونگیه محضه..

جونش به خطر بیفته نمی تونه خودشو نجات بده..

شایدم کلا نقشه رو لو داد





مهبد چپ چپ نگاهش کرد:

- پس چطوری می خوای اطلاعات گیر بیاری؟

می دونی داره دیر می شه؟





آرین دستش رو مشت کرد و مهبد ادامه داد:

- فقط اینطوری می تونیم این عملیاتو به سرانجام برسونیم تو که نمی خوای پرونده ناتموم بمونه رو دستت؟؟





آرین با اخم غلیظی به فکر فرو رفت و بعدچند دقیقه گفت:

- باشه باشه..





با عصبانیت بلند شدم:





- چی چیو باشه؟؟ اسم کار و موفقیتش که شد دست و پاش لرزید...

کارش از جون یه آدم براش مهم تره... از کسی که خانوادش به خاطر کارش رها کنه انتظار دیگه ای نمیشه داشت...





آرین عصبی بلند شد و یقه ام رو چسبید:

romangram.com | @romangram_com