#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_127


- خفه شو...





با سماجت غریدم- نشم چی می شه؟





زل زد تو چشمم...با عصبانیت دست بلند کرد تا بکوبه توی دهنم





چشمام رو بستم

که مهبد با تحکم گفت:

- آرین...

اروم لای چشمم رو باز کردم





مهبد دستش رو گرفته بود...





با غم و بغض زل زدم به آرین

به چشم هام خیره شد





چشمای مشکیش توی نگاهم در گردش بود..

آب دهنم رو قورت دادم و لبم رو به دندون گرفتم

که نگاهش پایین کشیده شد

زل زده بود به لب هام





قلبم شروع به تپیدن کرد و یهو گر گرفتم

مهبد دستش رو از یقه ام جدا کرد

و هولش داد عقب..

آرین بی حرف و مسخ شده خودش روی مبل رها کرد





- آروم بگیر پسر...





سر خورده روی مبل نشستم

آرین کلافه دستش توی موهاش کشید_فقط یک ماه کمکمون کن...





ترس توی کل وجودم نشسته بود

میدونستم با رفتنم به خونه رادمهر

حکم نابودی دنیای دخترونه ام رو امضا میکنم





رادمهر مثل یه گرگ از شب مهمونی برای من دندون تیز کرده بود





با صدای مهبد از فکر بیرون اومدم_اگه کمکمون نکنی صدها همجنس دیگه ات

مثل یک کالا به خارج کشور و عرب های هوس ران فروخته میشن...





چشمام تا اخرین حد گرد شد _چی؟؟





آرین سرش پایین انداخت_رادمهر یه قاچاقچیه انسان..

دخترای بی سر پرست یا فقیر رو از خانوادهاشون میخره یا از توی خیابونا جمع میکنه و به قیمت گزافی میفروشه...





مهبد لب زد_و خواهر من هم ناخواسته عاشق شد و قربانی این مردک شیاد شده...





اخمی روی پیشونیم نشست و زل زدم به زمین





من تنهایی نمیتونستم برای انجام این کار تصمیم بگیرم





نیلا هم جزوی از زندگی من بود

ممکن بود ناخواسته با این تصمیم جون اون در خطر بیافته

اول باید با نیلا حرف میزدم ..





سری تکون دادم و از روی مبل بلند شدم_بهم یه ساعت وقت بدید فکر کنم





مهبد سریع گفت_مشکلی نداره...





آرین از جاش بلند شد_ اجباری در قبول کردن این ماموریت نداری...

من خودم راه دیگه ای پیدا میکنم

دوست ندارم بخاطر بی لیاقتی من جون یک نفر دیگه در خطر بیافته...





به سمت اتاق رفتم و بیخیال گفتم_مطمئن باش یه درصد هم احتمال بدم قبول کنم فقط بخاطر مهبد





به محض ورودم به اتاق

نیلا پرید جلوی راهم_تو که قصد نداری این پیشنهاد قبول کنی؟!





کنارش زدم و روی تخت نشستم_نمیدونم

اومدم باهم تصمیم بگیریم





نیلا کلافه دستش روی هوا تکون داد_از دست اون سینان و دوقلوها فرار نکردیم که حالا با یه پلیس بازی

چندتا کلمه هندی بریم تو دهنش شیر..





یادت رفته احسان و عرفان چی درمورد رادمهر میگفتن؟!



romangram.com | @romangram_com