#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_125






اشاره ای به مجسمه شکسته شده کرد_ قبل بستن چشمات اینو جمعش کن...





سری تکون دادم..

به سمت پنجره بزرگ وسط سالن رفت و توی حیاط دقیق نگاه کرد..





وقتی چیزی ندید بیخیال به سمت اتاقش به راه افتاد





خورده شیشه ها رو از روی زمین جمع کردم

معلوم نبود نیلا اینجا چه غلطی میکرده که زده مجسمه به این خوشکلی رو شکسته





به سمت اتاق رفتم...

خالی بود..

زمزمه وار صدا زدم_نیلا..نیلا کجایی؟!





کسی از پشت سرم وارد اتاق شد

که ترسیده عقب رفتم

نیلا_چی شده؟؟





اخمی کردم_زهرمار چی شده چرا زدی مجسمه رو شکستی





لبخندی زد که کل سی و سه دندونش به نمایش گذاشت_دیدم دیر کردی..

اون شکستم به یاد قدیم که اگه آرین داشت بلایی سرت میاورد منصرف بشه ...





چشمام از تعجب گرد شد

که بلند خندید_جوون چه هیکلیم داشت لامصب تو

دو ساعته با اون هیکل تو اتاق چیکار میکنی؟؟ناقلا





چشمک زدم:

- فیض می بردم...





خنده اش گرفت:

- چقدر بی حیایی تو...





دندونام رو نشونش دادم:

- سیکس پکااااا رو دیدی؟

تند سر تکون داد:

- بازوهاش...

هر دو ریز خندیدیم

گفتم

- فکر کن آرین بدونه دوتا دختر تو خونه خودش بغل گوشش بهش چشم دارن





نیلا خندید:

- من ندارم که تو داری

چپ چپ نگاهش کردم:

- آره جون عمه ات

شونه بالا انداخت:

- نه جدی...خوشم نمیاد ازش





نفس عمیقی کشیدم و به سمت در اتاق رفتم و قفلش کردم:





- بیا با آرامش بخوابیم..خیلی خستم





آخرین شب رو

هر دو کنار هم رو تخت دراز کشیدیم





اونقدر خسته بودیم که تا چشم بستیم خوابمون برد

**

همون یه ذره وسایل رو جمع کرده بودیم.

قرار بود من با ساک برم و بعد از رفتن آرین نیلا از خونه بیاد بیرون





صدای زنگ در اومد و بعدش صدای پای آرین

خودش در رو باز کرد

از پنجره مهبد رو دیدم که به سمت خونه می اومد





نیلا برای احتیاط رفت زیر تخت

باز معلوم نبود این پسره یهو بپره تو اتاق

نشستم رو تخت و منتظر شدم مهبد بره





واقعا غم زده بودیم حس عجیبی داشتم

و حوصله حرف زدن نداشتیم

نمی دونستیم بعد از اینجا باید کجا بریم

چه بلایی سرمون میاد





تقه ای به در خورد

نگاهم رو به در دوختم که مهبد با لبخند وارد اتاق شد





با دیدن ساک کنار دستم سلامش تو دهنش موند و بهت زده گفت:

- جدی داری می ری؟

سر تکون دادم:

romangram.com | @romangram_com