#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_247

و برام توضییح داد:

- این بچه ها رو که میبینی بعد 12 سال از آمیریکا برگشتن... یک ماه و نیمی میشه که اومدن.از اونجایی که سوزان خیلی به گردشگری علاقه داره ما تصمیم گرفتیم که هر هفته بریم یه جای تفریحی رو بهش نشون بدیم. اینطوری خودمونم یه تفریحی میکنیم.

سوزان دستمو گرفت و گفت:

- میشه از این هفته به بعد همراهمون بیای؟

نگاهی به آرتام کردم تا ببینم نظرش چیه. مطمئنم بخاطر راحتی هر دومون بهم نگفته بود که برم تا معذب نباشم. نمیدونم چرا ولی احساس کردم بدش نمیاد که قبول کنم. لبخندی به سوزان زدم و گفتم:

- حالا تا آخر هفته مونده.

- سوزان: اگر بیای خیلی خوشحالمون میکنی... هر کسی رو که دوست داری هم میتونی همرات بیاری.

- فرزین: من که مطمئنم آناهید خانم روی زن داداش منو زمین نمیندازه.

جوابم فقط لبخند بود. پری و هیراد هم اومدن تو جمعمون و همه مشغول صحبت کردن شدن...آرتامم هر جند دقیقه یک بار میرفت تا به طوبی خانم سر بزنه.پری هم مثل من از مونیکا خوشش نیومد ولی با سوزان حسابی گرم گرفته بود و قرار شد آخر هفته اون و هیرادم اگر تونستن همراهمون بیان. فرزین پسر زود جوشی بود. فرهاد آرومتر بود و از نظر اخلاقی به سوزان شبیه بود. اما مهرداد خیلی کم صحبت میکرد. در کل بیشتر از چند کلمه ازش نشنیدم و بیشتر شنونده بود. مشغول صحبت کردن بودیم که مونیکا دست آرتام و گرفت و گفت:

- بیا بریم یه دور برقصیم...مثلا تولدته ها.

آرتام دستشو پس کشید و گفت:

- من رقص بلد نیستم... اگر خیلی دوست داری با فرزین برقص.

فرزین سریع هر دو تا دستش و کشید عقب و گفت:

- نه تو رو خدا... این خواهر ما رقصیدن با کفش پاشنه بلند و بلد نیست و هی پاتو لگد میکنه. من نمیفهمم مگه مجبورت کردن اون کفشارو بپوشی؟

مونیکا دوباره دست آرتام و گرفت و با لحن پر عشوه ایی به فرزین گفت:

- حالا کی خواست با تو برقصه که جبهه گرفتی؟ من فقط میتونم با آرتام برقصم.

آرتام کلافه نگاهی به من کرد. با سر بهش اشاره کردم که مونیکا رو همراهی کنه. وقتی رفتن پری آروم زیر گوشم گفت:


romangram.com | @romangraam