#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_245

با ابرو اشاره ایی به مامانی کرد و گفت:

- منم از کادو های زنده بیشتر خوشم میاد.

لبخندی زدم و نگاهی به طوبی جوون انداختم و پرسیدم:

- ببخشید که برای شما هم دردسر شدم... صدای موزیک که اذیتتون نمیکنه؟

- نه عزیزم.... اتفاقا میخواستم ازت تشکر کنم که برای چند ساعتی هم که شده منو از بیمارستان آوردی بیرون... الان حالم خیلی بهتره...

با احساس دستی که دور کمرم حلقه شد رومو برگردوندمو آرتام و کنارم دیدم... نگاهش به مستخدمی بود که با یه سینی توی دستش کنارمون وایستاده بود... با اشاره به یکی از لیوان های توی سینی گفت:

- اینو بدین به طووبی خانم.

زن مشغول پذیرایی شد...تا جایی که فهمیده بودم آقا بیژن همیشه برای مهمونی از یه شرکت خدماتی نیرو میاورد و از کارکنای خونه برای پذیرایی استفاده نمیکرد. بابا بیژن رو به آرتام که همچنان دستش دور کمرم بود گفت:

- تو چرا هر 5 دقیقه یه بار به یه بهونه میای اینجا؟ برو به مهمونات برس...

- آرتام: الان میرم پدر من... چرا شاکی میشی؟ اومدم آناهید و با خودم ببرم.

و رو به من ادامه داد:

- بیا بریم چند نفر میخوان باهات آشنا بشن.

سری به نشونه ی موافقت تکون دادم...از بزرگتر ها جدا شدیم.... آرتام آروم زیر گوشم گفت:

- میدونی امشب چقدر خوشحالم کردی خانووم؟

جوابم به نگاه مهربونش تنها یه لبخند بود...اونم با لبخند جوابمو و داد و در حالی که دستمو بین دستاش میفشرد گفت:

- بعدا باید در موردش صحبت کنیم.

و روبه چند تا دختر و پسری که روبرومون بودن گفت:


romangram.com | @romangraam