#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_244
- چی شد؟ باز یاد کاوه افتادی که پنچر شدی؟
نگاه غمگینم و از توی آینه بهش دوختم و چیزی نگفتم....پری اومد کنارم.... دست گذاشت روی شونمو گفت:
- بهش فکر نکن... میدونم برات خیلی سخته ولی بجای اینکه فکرتو حروم همیچین آدم بی معرفتی کنی یه ذره به آرتام توجه کن... من مطمئنم که شما دو تا خیلی بهم میاین و با هم خوشبخت میشین... اگر بهم فرصت بدین میتونی روزای بهتری نسبت به کاوه رو باهاش تجربه کنی...
آرتام... یه مرد فهمیده و مهربون و دوست داشتنی.... از احترامی که به خانما میذاره خوشم میاد. تا حالا حرف یا حرکت ناشایستی ازش ندیدم... یاد نگاه چند دقیقه پیشش افتادم.... دوست ندارم بهترین شبشو بخاطر یه مشت خاطراته بی ارزش خراب کنم... لبخندی زدم و گفتم:
- بیخیال کاوه زودتر بریم پایین تا تولد تموم نشده... نا سلامتی کلی زحمت کشیدم.
خواستم از جلوی آینه برم کنار که پری گفت:
- کجا؟ نمی خوای آرایش کنی؟
انقدر رفتم تو خاطرات که پاک یادم رفته بود...زیر چشمام و پشت پلکهامو قبلا با سایه ی قهوه ایی کمرنگ از بی رنگی در آورده بود. ریمل و رژگونمو تمدید کردم...فقط میموند یه رژ قرمز جیغ که با رنگ مشکی موهام و البته چشم و ابروم هارمونی خوبی داشت....
وقتی همراه پری رفتیم طبقه ی پایین همه مشغول حرف زدن بود و چند نفری هم داشتن اون وسط هنر نمایی میکردن که من نمیشناختمشون.... البته صدای موزیک بخاطر آدمای مسن خیلی زیاد نبود.... چشم چرخوندم تا خانوادم و پیدا کنم. مامان و بابام و مامانی همراه بابا بیژن ،طوبی خانم، خانم دواچی وعمه و عموهای آرتام یه گوشه ایی از سالن نشسته بودن... ولی آرتام اونجا نبود ... رفتم تا بهشون سلام بکنم. پری هم ازم جدا شد و رفت سراغ هیراد.
با صدای سلامم همه نگاهم کردن و جوابمو دادن. بعد از دست دادن به همه شون رفتم کنار ویلچر مامانی وایستادم . مامان با لحنی دلخور و اخمی ساختگی گفت:
- تو نباید یه خبر به من و بابات بدی که دیرتر میای؟ میدونی آقا بیژن از اول مهمونی داشت جواب مهمونا رو میداد؟
عاشق این اخمای مامان بودم...لبخندی زدمو رو به بابا بیژن که روی مبلی کناریه مامانی نشسته بود، گفتم:
- ببخشید که همراه آرتام نیومدم... برای آوردن طوبی جوون لازم بود.
بابا بیژن لبخدی زد و گفت:
- این چه حرفیه عزیزم... فکر نمکنم هیچکدوم از ما تونسته باشیم به اندازه ی تو امشب آرتام و خوشحال کرده باشیم...
و بعد ازم خواست برم نزدیک تر و آروم زیر گوشم گفت:
- من کلی از کادوت لذت بردم... تولد منم نزدیکه...
romangram.com | @romangraam